جزوههای مصاحبه دربارهٔ آوینی را دادند به دستم و گفتند «بخوانید و هرجا خاطره بود، علامت بزنید و بعد عیناً در این برگهها (که آرم داشت) بنویسید.» من این آدم را نمیشناختم. هرچه از او میدانستم، شنیدههای پراکنده بود دربارهٔ نظراتش در باب سینما، هنر مدرن، نقد غرب و البته صدایش را روی فیلمهای روایت فتح شنیده بودم. نشستم به خواندن جزوهها که خدا را شکر بد خط نبودند. هر روز جزوهای را میخواندم و یادداشتهایی مینوشتم، بعد جزوه را تحویل میدادم و یکی دیگر میگرفتم. اما فقط قصه همین نبود.
هرچه بیشتر میخواندم، تعجبم و سؤالهایم بیشتر میشد. گاهی آنچه دربارهٔ این آدم گفته بودند، مبهم بود و نشان میداد که چیزی ناگفته مانده است، گاهی آنقدر صریح بود که عصبانیام میکرد و گاهی آنقدر لطیف که با خودم فکر میکردم نمیشد غلوّ نکنند؟ بعد نوبت فیلمها رسید؛ فیلم شهری در آسمان.
دیگر دلم میخواست از او بیشتر بدانم. حس میکردم تفاوتهایی بین این آدم و دیگرانی که تا آن وقت میشناختم وجود دارد. از کسی که جزوهها را به من میداد، پرسیدم. جواب روشنی نگرفتم. یعنی گفت «خودتان بگردید.» و من گشتم؛ لای کتابهایش، بین مصاحبهها، در صحبت با کسانی که او را درک کرده بودند یا دورادور میشناختند و حتی کسانی که ارتباط روحی با او داشتند و از این رابطه چیزها کسب… (ببخشید. بیایید وارد ماورا نشویم و روی زمین خودمان راه برویم).
شاید اکنون در این عصر اطلاعات شفاف(!) که شناسنامهٔ محرمانه معنی ندارد، همه بدانند که او از کجا به کجا رسید. و این که میگوید «من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم» و بعد همهٔ عناصر زندگی امروز را به باد انتقاد میگیرد و هرجا که احساس کند «باید»، قلم میزند به نقد، یعنی چه. اگر هم کسی نمیداند و دوست دارد بداند، برود دنبال دانستن و شناختن.
علیرغم آنچه همه میگویند برای شناخت طرز تفکر او و خود او، خواندن کتابهایش کافی نیست، بلکه باید اول دین را شناخت و ریزهکاریهای تفکر دینی را دانست، اندکی هم فلسفه لازم است. به نظرم او تنها آنچه در نصّ دین وجود دارد را در لایههای زندگی امروز طرح کرد و حرف جدیدی از خود نزد. تنها تلاش کرد چیزهایی که همه داشتند فراموش میکردند را زنده کند، تا این مدرنیسم غبارگذار، حقیقت را از چشمها پنهان نکند و عادت را به مذاقها شیرین نچشاند.
بخشی از تصویر آوینی را بارها در تلویزیون نشان دادهاند که حاصل شیطنت فیلمبردار از پشت صحنه «شهری در آسمان» اوست. همه مشغول آماده شدن برای ادامه کار هستند. آوینی چند بار میگوید «دیر میشود، برویم.» و منظورش رفتن به همان جایی است که او آخرین قدم را روی زمین گذاشت. با چه نگرانی و عجلهای همه را به حرکت میخواند. وقتی متوجه میشود دارد ضبط میشود، رو به دوربین میکند و میپرسد: «۲ دقیقه فیلم داری؟» و انگار تأیید میگیرد، شروع میکند «آقای همایونفر، این اصغر آقا خیلی مدیر تولید بدیه. نه موز میده، نه … اصلا از تشنگی مردیم…» و بعد دستهایش را گره میکند و میگوید «مرگ بر اصغر»، میخندد، دست میکشد به پشت او و رو میچرخاند ملیح. بارها این صحنه را دیدهای که با دور کُند و بدون صدا در تلویزیون پخش کردهاند و با تو شرط میبندیم اگر با صدا ندیده باشی، هرگز حدس نمیزنی چه دارد میگوید. بلکه تصورت این است که حرفی زده در مایههای ضد امپریالیستی یا لطیف ماورایی و البته دور از دسترس من و تو در این عصر یخبندان. به خصوص اگر بدانی این فیلم ساعتهای آخر زندگی اوست.
وقتی با صدا بشنوی حسّ دیگری دارد. شاید اول جا بخوری. اما وقتی تعصب را کنار بگذاری، برایت ملموس و دوست داشتنی است؛ درک صمیمیت، سادگی و قرابت برانگیز و خودمانی، خندهات میگیرد که «چه ساده و دوست داشتنی»
آن روزها بارها این فیلم را دیدم و حالا میتوانم بگویم این که کسی بتواند تشخیص بدهد چه طور بودن، چه طور گفتن، چه چیزی را زیر ذرهبین بردن و نشانه گرفتن درست زیستن، تنها کار مردانی است که همان لحظه که در کنار تو روی زمین راه میروند و با تو سر سفره مینشینند، با تو میخندند و دست بر شانهات میگذارند، کمی بالاتر از سطح زمین را هم میبینند.





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





