انگشت. انگشت روی کف دستم. بوی آبجی مریم. ناخنهایش بلند شده. خجالت میکشم و صورتم گر میگیرد. من هم دستش را میگیرم و کف دستش مینویسم: «سلام»
نمیدانم چه حکایتی است که هروقت آبجی مریم میآید بیشتر یاد تو میافتم. همین که دستم را میگیرد و انگشتش را کف دستم میگذارد، قلبم تند میشود و فکر میکنم که تویی که آمدهای و پیدایم کردهای و منتظرم کف دستم بنویسی: «من آمدم» اما او مینویسد «سلام». «س» را مثل تو که اول کتابهایم یادگاری مینوشتی، با دندانه مینویسد. میگفتی «س» کشیده تنهاست و «س» دندانهدار مثل یک خانوادهٔ سه نفری است. بعد توی چشمم نگاه میکردی و میخندیدی و من سرخ میشدم. دلم برای حرفهای عجیب و غریبت تنگ شده سحر.
دربارهٔ نویسنده:
مسعود زیرکی، متولد ۱۳۶۲ است. او، دکترای دندانپزشکی دارد.
زیرکی تا کنون در چند دورهٔ جشنوارهٔ «مهر» ویژه دانشجویان پزشکی کشور، برگزیده شده است.
صاف. صافِ صافِ صاف. شیشه. دستهٔ گرد. لیوان. لیوان دستم داده آبجی. خنک. خنک. خنکتر. بوی آب. آب توی لیوان میریزد. کتاب علوم ابتدایی که یادت هست؟ این روزها همهاش فکر میکنم آنهایی که کتاب علوممان را نوشتهاند، هیچ وقت آب را بو نکردهاند که گفتهاند: مادهای بی بو. آب بو دارد. عطری که هنوز اسم ندارد. شاید چون هیچکسی آب را بو نکرده. شاید چون معلمهای علوم گفتهاند: مادهای بی بو. روزهای اول بوها را حس نمیکردم. اما حالا خوب حس میکنم. بی آنکه بخواهم میفهممشان. مثل آن وقتها که بوی تو را میفهمیدم. مثل تمام زن و شوهرهایی که بوی همدیگر را میفهمند. حتی اگر صد جور عطر هم بزنند، بازهم هر آدمی بوی خودش را دارد. بوهایی که هیچ کدامشان اسم ندارند.
میدانی سحر؟ دنیای شما دنیای بیریختی است. همهاش روی چیزهای بیریخت اسم میگذارید. اما چیزهای خوب هیچ اسمی ندارند. شاید به خاطر این است که همهاش چیزهای بیریخت میبینید. چیزهای بیریخت میشنوید. خندهدار است. گاهی یادم میرود یک زمانی خودم هم مثل شما بودم. یادت هست هرجای تازهای که میرفتیم مجبورم میکردی چشمم را ببندم و حسم را بگویم؟ خودت هیچ وقت نمیگفتی. یادت هست چه طور میخندیدی و میگفتی این بازی منه؟ الان اگر بپرسی چه حسی دارم، میگویم حس رابینسون کروزوئه. حس آدم. انگار باید همه چیز را خودم کشف کنم. اما حالا که مجبور نیستم بشنوم و ببینم، با خودم قرار گذاشتهام چیزهای بیریخت را کشف نکنم.
دست. گرم. انگشتهای کشیده و ناخن بلند. دست آبجی مریم. چیزی را در دستم گذاشته. کوچک. مرطوب. مرطوب و نرم و کوچیک طرفش زبر و دوطرفش شل. آه… بویش را حس کردم. لو رفت. پرتقال. یادم هست همیشه پرتقال را با حوصله پوست میکندی و پوستش را مثل گلبرگ باز میکردی. لبخند میزدی و چشمهایت برق میزد. رو به رویم میگرفتی و میگفتی: «از پوستش بیرون اومد» سیب را همانطور درسته گاز میزدی و من حتی با دهان پر حرف زدنت را هم دوست داشتم. میگفتی پوست کندن سیب، مثل جدا کردن استخوان از ماهی است. آدم را زجر کش میکند.
این روزها حتی خاطرهها را هم دوباره کشف میکنم. انگار همین الان دارند اتفاق میافتند. مثل کارگردانها، دستور میدهم چه کسی کجا باشد و چه کار کند. مثلاً آن روز که در را باز کردی و من را با لباس سربازی دیدی. لباس جنگ. یادت هست؟ می گفتی کفن سبز. توی دنیای من، تو نمیروی پشت در. نه خودت را قایم میکنی و نه سکوت میکنی. آن روز نمیدانستم چه کار کنم. آمده بودم ببینمت و تو خودت را قایم کردی. میدانم نمیخواستی اشکت را ببینم، اما کاش چیزی میگفتی. کاش اسمم را صدا میکردی. بی خداحافظی رفتن را دوست نداشتم. بین چارچوب مانده بودم بروم یا صبر کنم. اما اینجا عوضش میکنم. توی دنیای من همه چیز باید واضح باشد. تردید را نمیخواهم. تو بغضت میگیرد. چانهات میلرزد. اشکت غلت میخورد روی گونهات. اما من را توی چارچوب مردد نمیگذاری. میتوانی مثل همان شبی که گفتم فردا میروم، سرت را پایین بیندازی. اشکالی ندارد. اما تهش بخند. تو را به خدا بخند سحر. حتا زورکیاش را هم دوست دارم. مثل وقتهایی که چشمهایت خیس میشد و از زیر اشک میخندیدی.
میدانی؟ عوض کردن بعضی چیزها سختتر است. مثل آن عراقی که با قنداق تفنگش به پشت سرم کوبید. برایت تعریف نکردم چون خودم هم هنوز نمیدانم چه طور کشفش کنم. چه طور عوضش کنم که احساس تنفر نکنم. من این حسها را نمیخواهم. بعد از آن ضربه دیگر نتوانستم ببینم. میخواهم ببخشمش اما سخت است. قبول کن که سخت است. شبها میبردند بازپرسی و بعد از نوازشهایشان صبح برم میگرداند سلول. دست یکیشان خیلی سنگین بود. فکر میکردند اطلاعاتی هستم و خیلی میدانم که حرف نمیزنم. نمیدانستند بعد از آن خمپاره دیگر نمیشنوم. فکر میکردند ادا در میآورم.
دست. انگشت بلند و کشیده. دور سرم. دست آبجی مریم. چیزسفتی لای موهایم. موهایم را شانه میکند. یکوری. به سمت راست. انگار تو به او گفته باشی. همیشه میگفتی این طوری مردانهتر است.
گاهی فکر میکنم با تو نسبتی دارد که اینقدر سلیقههایش شبیه توست. چند وقت قبل از اینکه اینجا بیاید، اسمت را کف دست یکی از کسانی که از من نگه داری میکنند نوشتم. او هم دستم را گرفت و مثل آدمهایی که قول میدهند فشار داد. آدم خوب و مطمئنی بود. همیشه غذا که میآورد، اول پیشانیام را میبوسید و بعد کف دستم مینوشت «خوبی؟» برای همین وقتی آبجی مریم آمد، فکر کردم تو آمدهای. حتا بویش هم شبیه بوی توست. اما کف دستم نوشت: «آشنا» بعد نوشت «همشهری» هرکاری کردم، اسمش را نگفت. من هم خودم اسمش را گذاشتم آبجی مریم. اسمت را هم کف دستش نوشتم تا شاید او تو را بشناسد. اما او فقط نوشت «صبر»
چه قدر صبر کنم سحر؟ از روزی که رفتم تا آن روز که یکی روی دستم نوشت « آزاد» از روزی که آوردندم اینجا تا حالا… بس نیست؟ میدانی؟ تحمل شکنجه عراقیها، از تحمل این ندانستن آسانتر است. از اینکه نمیتوانم بفهمم کجا هستی؟ چه کار میکنی؟ اصلاً دنبال من میگردی؟ نکند خیلی عوض شده باشم و نشناسیام. نکند تو هم توی بمباران…
نه… نه… این فکرهای بیریخت بماند برای همان دنیای بیریختی که همه را به جان همانداخت و از هم دور هم کرد. توی دنیای من تو منتظرم ماندهای. هنوز هم زیاد میخندی و هنوز هم یکجا بند نمیشوی. توی دنیای من همین روزهاست که بیایی. از در که تو بیایی، عطرت را حس میکنم. میآیی و دست میگذاری روی چشمم و میپرسی: چه حسی داری؟ چند سال میشود که حسهایم را برایت میگویم؟ هر شب. هر صبح. کاش میتوانستم بنویسم تا وقتی آمدی نشانت دهم… میدانی چند سال است که مهمانی نرفتهام؟ دلم میخواهد بیایی و یک مهمانی بگیرم. همه را دعوت کنم. هرکسی را که میشناسم. همینجا. توی دنیای خودم. تو چای میریزی و من میوه تعارف میکنم. از میوههایی که آبجی مریم میآورد. از سیبهایش. از پرتقالهایش… باهم حرف میزنیم و دست میگذاریم روی شانهٔ هم تا تو عکسمان را بگیری. حتی او که با قنداق تفنگش چشمهایم را گرفت هم دعوت است. نگاه کن. آنجاست. تنها نشسته و با کسی حرف نمیزند. هنوز از دستش عصبانیام اما دوست ندارم خجالت بکشد. دلم نمیخواهد شرمنده باشد. نمیدانم. شاید او هم آن روز عصبانی بوده. بلند میشوم و میروم کنارش مینشینم. برایش چای میریزم و میگویم: کیف حالک؟
دست. گرم. ناخن بلند. دست آبجی مریم. چیزی را در دستم گذاشته. سفت. توپول. تو رفتگی با یک چوب کوچک. آه… بویش را حس کردم. لو رفت. سیب. آبجی مریم سیب آورده. پوست نکنده و درسته. دستم را تا دهانم بالا میآورد. گاز میزنم و اشک را روی صورتم حس میکنم.
داستان جنگ, داستان دفاع مقدس, مسعود زیرکی









آشخانه
همخانه





