ماجرا برای چند ماه پیش است. برادرم در سایت کتابنیوز مطلبی دربارهٔ کتابخانهٔ تخصصی جنگ خوانده بود و به من پیشنهاد کرد تا نگاهی بیندازم. من هم سریع سر تا پای مقاله را نگاهی انداختم. علاقمند شدم تا با کتابخانه، داوطلبانه همکاری کنم و کسب تجربه. با یک جستجوی اینترنتی اسم مسؤول کتابخانه را پیدا کردم و دیدم بله، این مسؤول خوشذوقِ فرهنگی، وبلاگنویس هم هست. ایمیلی زدم و دوست ما شماره داد و صبحِ اول وقت تماس گرفتم.
دوست دارم مکالمه را بخوانید و هزار نکتهٔ باریکتر از مو را دریابید:
من: الو! سلام علیکم. ببخشید کتابخانه تخصصی ادبیات مقاومت؟
بنده خدا: بله. بفرمایید؟
من: با آقای فلانی مسؤول کتابخانه کار داشتم و میخواستم چند دقیقه مزاحمشون بشم.
بنده خدا: شما؟
من: از دوستانشون.
چند دقیقه بعد.
آقای فلانی: سلام. بفرمایید؟
من: بنده شفیعی هستم. ایمیل فرستادم برای همکاری و فرمودید تماس بگیرم.
تعارفات معمول…
آقای فلانی: از بچههای! حوزه کسی را میشناسی؟
من: والا آقای سرهنگی رو میشناسم.
آقای فلانی: ایشون شما را میشناسه؟
من: نخیر
آقای فلانی: دیگه کی را میشناسی؟
من: آقای بهبودی رو هم.
آقای فلانی: ایشون شما را میشناسه؟
من: نخیر
آقای فلانی: دیگه کی؟
من: والا آقای محسن کاظمی هم که کتاب عزت شاهی را تدوین کرده میشناسم.
آقای فلانی: ایشون شما را میشناسه؟
من: نه
و یکی دو نفر دیگر هم در این بازی شریک میشوند و نامی از آنها برده میشود.
آقای فلانی: عجب!
آقای فلانی: عزیزم آخرین کتابهایی که خوندی چی بوده؟؟
من: والا کتاب خاطرات عزتشاهی و دو سفرنامه به روسیه و مکه از آقای بهبودی.
آقای فلانی: آقای بهبودی؟ سفرنامه؟ برای کیه؟!
من: والا حوزه هنری منتشر کرده. جدیدا.
آقای فلانی: آه. عجب!
آقای فلانی: عزیزم. کدوم دانشگاه درس میخونی؟
من: دانشگاه تهران مر کز
آقای فلانی: آزاده ه ه ه ه ه ه! عجب!
آقای فلانی: باشه. بنده با شما تماس میگیرم. اگه نیاز داشتیم.
من: علی یارت
الان حدود ۱۰ماهی میگذرد ومن همچنان داوطلب همکاری هستم.





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ






نصفه درست بود و نصفه غلط. اصلا ماجرا اینطوری نبود. ایشان ابتدا به من گفت مرا آقای محسن کاظمی به شما معرفی کرده است. گفتم برای چه کاری؟ گفتند برای همکاری. علاقهمند هستم کاری بکنم. حتی من از ایشان پرسیدم با آقای کاظمی همکاری داشتهاید؟ که ایشان گفتند کمی. چون ایشان از در این درآمدند که با معرف هستند من از آقای سرهنگی و بهبودی هم پرسیدم که ایشان گفتند نه. بعد که من تلفن را قطع کردم با آقای کاظمی تماس گرفتم و ایشان اصلا آقای شفیعی را نمیشناختند. حتی تکذیب کردند که آقای شفیعی را معرفی کردهاند.
صداقتی در کار نبود. اصلا نگاه ما اینگونه نیست که کسی کسی را معرفی کند. اگر ایشان مایل به همکاری بودند صادقانه میآمدند و میگفتند که فلان کار بلد هستم، به من کار بدهید. ما نیز چنانچه در آن زمینه نیازمند بودیم حتما استفاده میکردیم. از تمام کسانی که با ما همکار هستند یا همکاری موقت داشتند بپرسید. صداقت درباره آنچه بلدیم و آنچه نمیدانیم اولین حلقه اتصال دوستی است. گفت و گوی دوستانه درباره اطلاعاتی که ابتدا از در واردیت درآمدن بعد معلوم شدن که حتی یک کتاب هم نخوانده است چنین بازتاب نازیبایی دارد. باز هم اگر به ایشان دسترسی دارید گرچه در این نگاه طنز ما را مالاندهاند اما درخدمت ایشان هستیم.
اما چند غلط املایی: اولا اسم کتابخانه ما کتابخانه تخصصی جنگ است نه ادبیات مقاومت. اگر یادتان باشد اسم آن مقاله هم که در کتابنیوز درآمد همین بود. ایشان مدعی است که وبلاگ ما را خوانده و مقالات را هم. کلمه پر بسامد اسم را درخاطرش نمانده چگونه دیالوگ مو به مو درخاطرش مانده است؟
بسم الله. ممنون آقای نصرت زاده که پاسخی فرمودید و اصولا هدف از نوشتن این چند خط علاوه بر اگاهی اهالی کتاب پاسخگویی شما بود که الحمدلله المنه انجام شد.
۱-نمی دانم چطور کسی که خودش داوطلبانه زنگ می زند و می خواهد بدون حقوق های ملیونی حضرات کمک رسان باشد لازم است دروغ بگوید و بی صداقتی کند. برای چه؟ بی صداقتی و دروغگویی برای کار دواطلبانه وخدمت بی ریا جمع نقیضین نیست؟
۲- چون قرار است روز پاسخگوی اعمالمان باشیم بهتر است بدانند اهل کتاب که بنده اصلا بیان نکردم ایشان مرا معرفی کرده و گفتم صرفا از طریق سایت کتاب نیوز آشنایی پیدا کردم. و اصولا گناه ما این است با هیچ کدام از این حضرات داخل عمارت حوزه آشنایی چهره به چهره نداریم و فقط کتاب هایشان را خوانده ایم!
۳- در اخر هم برای حضرتعالی وهمکارانتان در حوزه فخیمه هنری آرزوی سال توام با کار مضاعف و همت مضاعف آرزو می کنم. باشد که روزی کتابخانه تخصصی جنگ یا ادبیات مقاومت، جایی برای اهل پژوهش باشد و بتواند در کنار تولیدات فرهنگی و جالب حوزه هنری «که امیدوارم روزی فرصت نقدش فراهم شود» نقش آفرین باشد. می شود آیا؟
۴-چشم انتظار روز محشریم. دیر زمانی است
یک چیز جالب هم هست. آقای نصرت زاده تیتر مطلب راخوانداید احیانا«راهنمای همکاری داوطلبانه با کتابخانه جنگ» و کسی از ادبیات مقاومت حرفی نزده. فقط در ابتدای مکالمه بنده عرض کردم کتابخانه ادبیات مقاومت که بعد ها فمیدم نام کتابخانه ، کتابخانه جنگ است. باز هم ببخشید
شرمنده ام که شما را آقای نصرت زاده صدا می کنم. نه صمد زاده. عمدی است این اشتباه
دوست گرامی نادیده من ـ سلام
این مطلبی که از من در کامنت یادداشت شما آمد حاصل گفت و گوی دوستانهای بود که یکی از علاقمندان کتابخانه تخصصی جنگ با من داشت و از من خواست که به صورت کامنت بگذارد من نیز صلاحش را به ایشان واگذار کردم. گرچه در میانه گفت و گو من به دلایلی از ادامه منصرف شدم و مطلب ناقص ماند اما یادآور شدم مبادا برای نویسنده مطلب ناگوار باشد.
اما بعد!
۱ـ نام من نصرتزاده نیست، همچنان که پای کامنت قبلی آمده، نصرتالله صمدزاده است. بهتر است برای ماندن در حوزه نگارش استنادات خود را دقیقتر کنیم و به حفظ و انتقال درست، امانتدارانه و صادقانه کلمات وفادار باشیم. مخصوصاً کسی که دیالوگی را منتقل میکند این دقت از او بیشتر انتظار میرود.
۲ـ شخصاً برای امرار معاش کسانی که برای کار مراجعه میکنند احترام زیادی قائل هستم و از زمانی که من در اینجا بودم تا کنون و بعد از این هم، انشاءالله؛ هیچ کاری بدون حقالزحمه در کتابخانه تخصصی جنگ انجام داده نشده و نخواهد شد. حتی اگر خود فرد نخواهد. چه باور کنی چه باور نکنی یکی از شرایط ما برای هر همکاری حقالزحمه واقعی آن کار است! هرکسی هم که از در فیسبیلالله وارد میشود جواب میگیرد که جای دیگری آن را خرج کند؛ دلیلش بماند برای سائل! انشاءالله کسی که در کاری تخصصی دارد حتماً بیکار نخواهد ماند.
۳ـ مسئولیت و مدیریت کتابخانه جنگ از طرف کسی به عنوان خوشآمد یک سمپاتی سیاسی یا هر دلیلی به من واگذار نشده که دارای حقوق آنچنانی و لطف اینچنینی باشد. همچنان که حتماً در سرگذشت این کتابخانه خواندهاید از نقطه صفر امکانات و یک میز شروع شده و به حول و قوه الهی تا اینجا آمده است. از اینجا به بعد هم محتاج دعای خیر شمایان است. در اینجا مدیریت به معنی طراحی و نظاممند کردن یک حرکت ملی و برای جا انداختن مقام کتاب و کتابخانه است؛ که متأسفانه در این کشور یک ژست فرهنگی برای سیاسیون شده است. پس ریاستی در کار نیست تا تشریفاتی داشته باشد.
۴ـ دوست عزیز اگر سری به فیشهای حقوقی حوزه هنری بزنی از حقوق میلیونی حضرات اطلاع پیدا میکنی! امیدوارم اگر جسارتش را پیدا کردی پای عرق جبینش نیز بمانی! همین را بدان که ریاست قبلی حوزه ـ جناب آقای زم ـ اعتقاد داشت حوزه هنری باید کار دوم و سوم کارکنان باشد و به همین دلیل از کمترین حقوق اداری شانه خالی میکرد. این نظام اداری بیمار تا کنون ادامه پیدا کرده و علیرغم سعی و تلاش مدیر کنونی، به سرانجام مناسبی نرسیده است. بیش از این گفتن در این خصوص را تف سر بالا میدانم و جای ادایش را مناسب نمیبینم.
۵ـ تنها نگرانی من از یادداشت شما بی اعتبار کردن کتابخانه تخصصی جنگ بود، که حاصل زحمات جمع کثیری از اصحاب فرهنگ است. وگرنه شخصاً هرگونه هجوی را به جان میخرم و گرامی میدارمش! ما برای ماندن در مسیر فرهنگ، باید پوستکلفت و جان سخت باشیم. بنابراین اگر کلام من در کامنت قبلی ناگوار بود شخصاً عذر میخواهم و برای شما آرزوی موفقیت و کامرانی دارم.
سلام مجدد به شما دوست عزیز
خوشحالم از اینکه برای خودت کاری پیدا کردهای. آخر! وقتی انتهای یادداشتت آوردهای که: «الان حدود ۱۰ماهی میگذرد ومن همچنان داوطلب همکاری هستم» من نگران شدم که یک جوان خوبِ دست به قلم، ده ماه بیکار مانده است، خودم را در این خسارت مستوجب سرزنش میدیدم. اما وقتی دیدم کامنت: «شرمنده ام که شما را آقای نصرتزاده صدا می کنم. نه صمدزاده. عمدی است این اشتباه» که بعد از کامنت دوم من بارگذاری شده بود اما قبل از آن و با تاریخ دیروز در سایت درج شده، فهمیدم جای خوبی شاغل شدی! به شما تبریک میگم.
بهعنوان برادر بزرگتر، خودم و شما را به دو نکته مهم توصیه میکنم یکی اینکه به یادگیری اصول نگارش اهتمام کنیم تا با استفاده از قوانین مناسب رسمالخط فارسی به خواننده بگوییم کدام اشتباهات عمدی است! مثلاً اگر در تغییر نام من تعمدی دارید مقابل آن علامت تعجب میگذارند: نصرتزاده!
اما مهمتر از آن:
دوست من! خبرنگاری مانند حرکت روی لبه تیغ است. مخصوصاً برای شما که در اولین کامنتت آوردهای: «چشم انتظار روز محشریم. دیر زمانی است» پس بهسادگی و دلخواه نمیتوان با نام و آبروی اشخاص بازی کرد.
یاحق
محضر خوانندگان محترم این مطلب!
لازم است بدانید، کامنتهای هریک از مطالب خانه کتاب اشا، ضمن ارسال به ایمیل سردبیر، مستقیما به ایمیل نویسنده مطلب نیز ارسال میشود. طبیعتاً پاسخ آقای شفیعی به کامنتی که آقای صمدزاده شب گذشته ارسال کردهاند، بلافاصله بعد از خوانش این کامنت در ایمیلشان در سایت ثبت شده است و صبح، هر دوکامنت به صورت همزمان منتشر شدهاند. امیدوارم، رفع سوءتفاهم شده باشد.
متشکرم – مطهری
بسم الله. سلام مجدد خدمت شما جناب صمد زاده. توصیه هایتان را به جان و دل شنیدم وسعی می کنم آنها را که توصیه های مشفقانه ای است نصب العین قرار دهم. ممنونم.
اما اصرار دارید که واقعه آنگونه نیوده که بنده شرح دادم. خوب بنده خبرنگار هم نیستم واصولا تقوای چنین کاری را در خود نمی بینم. و اهل قلم هم نیستم.فقط از سر دلسوزی و علاقه به آرمانهای انقلاب نکاتی را عرض کردم. بدیهی است فقط برای اصلاح امور. و خدا می داند چقدر آرزو مندم که روزی روز گای کتابخانه جنگ به مدیریت شما در فضای فرهنگی کشور بدر خشد . وحاشا و کلا که بنده قصد جسارت به زحمات شما و همکارانتان را داشته باشم.
در آخر می دانیم و از شما اموخته ایم که آخرت مهم ترین چیز است. اگر قصوری از بنده بوده و یا فکر می کنید صداقتی نبوده حلالیت می طلبم. و شما عفو بفرمایید. والله هدف چیزی جز اصلاح امور نبوده ونیست