خسرو عباسی خودلان
متولد سال ۱۳۵۶ شهرستان بیجار- استان کردستان .
شروع فعالیت ادبی : از سال ۱۳۸۰
تأسیس انجمن نویسندگان کرج زیر نظر اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کرج در سال ۱۳۸۶ و ریاست این انجمن از ابتدای تأسیس تا کنون
جوایز و افتخارات کسب شده
رتبه دوم جشنواره سراسری داستان نیمروز (زاهدان)- اسفند ۱۳۸۵ در بخش موضوعی- داستان دندان طلا
رتبه اول جشنواره سراسری داستان رواق (تبریز) شهریور ۱۳۸۶ در بخش آزاد – داستان دندان طلا
رتبه هفتم جشنواره قلم زرین زمانه (برلین)– مهر ۱۳۸۶ داستان خواب
رتبه دوم و برگزیده ویژه هیات داوران در بخش جنگ جشنواره ملی داستان های ایرانی (مشهد)– دی ماه ۱۳۸۶ داستان تیر بند
رتبه دوم جایزه ادبی هنری صلح و دوستی (تهران)– بهمن ۱۳۸۶ داستان خواب
برگزیده جایزه ادبی یوسف (تهران)– اسفند ۱۳۸۶ داستان خواب
رتبه پنجم جشنواره سراسری داستان های اس ام اسی (اندیمشک) اردیبهشت ۱۳۸۷ – داستان سزارین
تقدیر در جایزه ادبی تهران – اسفند ۱۳۸۷ داستان تیربند
■■■
زهیر عبدالسلام خوابیده و پاشنهٔ پوتینش را گذاشته روی تاج تخت. در را که میبندم تکانی میخورد. خمار بین خواب و بیداری. اگر رفته باشد حمام، حتماً نوشتههای روی آینه را دیده. همیشه بعد از رفتن زنها، اول میرود حمام. بعد این لباسها را تنش میکند و با تاکسی اجارهای از خانه میزند بیرون، دنبال مسافر. از وقتی با او آشنا شدهام همین لباسها را تنش دیدهام. شلوار شش جیب کماندویی با زیرپوشی سفید، رویش فرنچ لجنی با دگمههای باز. خودش میگوید لباسهای جهاد. فقط سر کلاسهای تاریخ دانشگاه آمریکایی بیروت یا وقتی که با زنها قرار دارد کفشهای نوک تیز براق میپوشد با کت و شلوارهای شیک و پیک.
نیمخیز میشود. به آرنجش تکیه میدهد. چشم چپش را میبندد.
- «تویی ابوالهول»
کوچکترین حرکت بدنش صدای نالهٔ فنرهای تخت را در میآورد. دوباره میخوابد. با نوک پوتینهایش بازی بازی میکند.
اولین روزی که او را دیدم سه تا یهودیِ نکره ریخته بودند سرش و دخلش را آورده بودند. دمر افتاده بود و یکی از آن حرامزادهها که عرقچین سفیدِ کوچکی گذاشته بود پس سرش، داشت ادرار میکرد روی سر و گردن زهیر. کتش پاره شده بود و پیراهن گلبهیِ تنش، جا به جا گِلی و خونی بود.
جاسیگاریِ چرمیِ قابِ سیلورش را از زیر متکا بر میدارد. جاسیگاری را همیشه همراهش دارد. تا حالا که چیزی در مورد آن بروز نداده. دستش دنبال فندک، وسایلِ روی عسلی را به هم میریزد. فندک کنار بطری بزرگ مشروب، روی میز ناهارخوری است. پرتش میکنم توی صورتش. نمیتواند فندک را بگیرد. از شکاف بین دیوار و تخت درش میآورد. سیگارش را میگیراند. دستش را میگذارد زیر سرش و خیره میشود به سقف.
مردک تازه کارش را تمام کرده بود و داشت زیپش را میکشید بالا که هلش دادم. پایش گیر کرد به زهیر. چون سعی کرد تعادلش را حفظ کند سکندری خورد و مثل گاو عصبانیِ میدانِ گاوبازی زهیر را لگد کرد و افتاد آنطرفتر. دو تا رفیقش حمله کردند به من. با اولین مشت بینیام شکست. صدای شکستنش مثل صدای خرد شدن یک گردوی کاملاً خشک لای اهرمهای گرودشکنیِ نو و قوی بود. تقریباً گیج شده بودم. سرم را دزدیده بودم که جلوی ضربهٔ مشت و لگدهایشان نباشد. داد میزدم. مزهٔ شور و گرمایِ خونی که از بینیام سرازیر بود داشت حالم را به هم میزد. آخرین لگد را همان دیلاق حوالهٔ دندههایم کرد و پا گذاشتند به فرار. بینی من شکست. تلاش دکترها نتیجه خوبی نداد و نک و سمت راست بینی من فرورفت. مثل قر شدن یک ظرفِ مسی. به قول زهیر، شد مثل دماغ ابوالهول. سرنوشت من و او هم از همینجا به هم گره خورد.
به نظر الجزایری میآمد. با پوست قهوهای روشن و سبیل نازک کم پشت جمال عبدالناصری. مثل افسری جوان، بازمانده از یک کودتای نافرجام. بعدها همان سبیل قیطانی را هم تراشید. کشته مردهٔ دخترها و زنهای یهودی بود. بعداً فهمیدم زهیر بند کرده بوده به دوست دختر یکی از آن صهیونیستهای لعنتی. توی پارک قرار گذاشته بود و طرف هم او را لو داده بود. آن روز به جای آن دختر اسرائیلی این سه تا جهود آمده بودند.
وقتی فهمید من هم یک جورهایی آوارهام و تنها زندگی میکنم دیگر ولم نکرد. وسایلش را از هتل کوچکی که توی آن بود جمع کرد و به اتاق من آمد. توی پانسیون بابل. آنقدر موی دماغ آقای جلون صاحب مسیحی پانسیون شدیم تا بالأخره عذر دو پسر یهودی همجنس باز هلندیالأصل را خواست. اتاق کنار اتاق ما را خالی کردند و رفتند به یک پانسیون دیگر. زهیر اتاق را اجاره کرد. این مدت توی آموزشِ زبانِ کردی پیشرفت خوبی داشته و حالا زبان تکلم ما ملغمهای است از عربی و انگلیسی با چاشنی کردی.
تکیه دادهام به میز کنار در. اسب سفید روی بطری تا کفلهایش فرو رفته توی ویسکی زرد رنگ. دو تا لیوان روی میز کنار بطری است. میخواهم نیمهٔ پر لیوان را ببینم ولی هر دو لیوان خالی هستند. ته یکی ردی زرد رنگ باقی مانده. برش میدارم. میگیرمش جلوی نوری که از لای پرده نفوذ کرده و تابیده روی نقشهای عربانه گلیم زیر تخت.
«جشن بوده یا صبوحی کردی؟»
نوک سیگار کنت پایه بلندش سرخ میشود. پردهای از دود، صورتش را میپوشاند.
«یک بطری زدم زمین برای جشن زفاف حیفا»
اسبی در ابعاد کوچکتر روی لیون روی دو پایش بلند شده. زیرش نوشته “white horse” با حروفی سرخ و گوشهدار
«به قیافهاش نمیخورد باکره باشد»
خاکستر سیگار را میتکاند توی ویسکی ته لیوان، روی عسلی کنار تخت.
«ولی مزهٔ شرابِ خام جهودها را میداد»
رقص گردن میآید. ابروهایش را بالا پایین میاندازد.
«بعضی خانوادههای یهودی به محض به دنیا آمدن بچهٔ دختر، توی خمرهای برایش شراب میریزند تا روز مراسم عروسیاش، شراب کهنهای داشته باشند هم سن و سال خود عروس خانم.»
از صبح غیبش زده بود. هوا تاریک شده بود که سروکلهشان پیدا شد. روبروی آینهٔ دستشویی ایستاده بودم و با این بینی لعنتیام ور میرفتم. زهیر پشت بازوی دختر را گرفته بود. دختر بارانی خاکستری کوتاهی پوشیده بود. قدش با کفشهای پاشنه بلندش به زور به شانه زهیر میرسید. سبزه بود و زیر چشمهایش حلقهای بود که به کبودی میزد. به قیافهاش نمیخورد اینکاره باشد. وقتی به هم معرفی شدیم دستش را فشار دادم. انگشتهای حیفا انگار استخوان نداشت. پنجهٔ دستش تسلیم و نرم بود.
با نوک پوتین میزند به پایه میز. ویسکی غلیظ و زرد رنگ توی بطری، متلاطم میشود.
«دوباره میخواهی نهی از منکر کنی؟»
روی سفیدی فیلترِ یکی از کنتهایِ تو جا سیگاری ردی زنگار مانند نشسته.
«داشتم به انتفاضهٔ انفرادی زهیر عبدالسلام فکر میکردم»
تلنگری میزنم به شیشهٔ ویسکی.
«با کوکتل مولوتف»
نک پا میزنم به پایهٔ میز.
«به همراهی گروه ارکستر سازهایِ زهی»
ته سیگارش را توی لیوان کور میکند.
وقتی رفتم توی اتاق حیفا نشسته بود بغلش.
زهیر گفت
- ابوالهول وقت دیگری برای امر به معروف پیدا کن.
پنجهاش را فرو کرد توی موهای دختر.
- میبینی که ما با هم مشکلی نداریم. شماها نمیگذارید، ابوالهول، ابوعمار، اون جهود عجم، موشه دیان.
موهای کپ پشت سر حیفا را توی چنگ گرفت. حیفا چانهاش را برد بالا و صورتش از درد کشیده شدنِ موها چروک شد. آخ خفهای گفت
- از میلاد مسیح تا به حالا جد اندر جد ما با هم زندگی کردند. توی صلح و صفا. صلح ابوالهول، میفهمی…؟ آرامش.
پیشانیاش را چسباند به پیشانی حیفا.
- آرامش خرگوش من…
موهای حیفا مشکی بود. مصری کوتاهشان کرده بود. تاپ موشی رنگی تنش بود که بند پشت گردنیاش را زهیر حالا باز کرده بود. شلوار جین تنگِ کوتاهی پوشیده بود. لبهایشان که به هم نزدیک شد، دیگر جایی برای ماندن من نبود. مثل مهرهٔ دومینو افتادند روی هم. در را بستم.
دستهایش را به نشانِ تسلیم بالا آورده.
«جنگی نابرابر، تن به تن، با دستهای خالی»
دستهایش را به دو طرف باز میکند. مثل صلیب میافتد روی تخت. فنرهای تخت جیغ میکشند.
فیلترهای سوختهٔ تویِ زیر سیگاری را با نوک انگشت هم میزنم.
«رژ دختره چه رنگی بود ابو جهاد؟»
از روی تخت بلند میشود. آرنجش را ستون بدنش میکند.
«طعمش را یادم هست، ولی…»
چشمهایش را میبندد.
«گمانم مسی»
«کی رفت؟»
«من که میبینی…»
فاک فینگرش را میچرخاند توی فضا.
«فی سما ا اء»
با ابرو اشاره میکند به تخت.
«والطارق»
ته سیگار را از تو زیر سیگاری بر میدارم. رد کمرنگ رژلب روی فیلتر هاشور زده.
«برایت پیغام گذاشته»
«کجا؟»
«روی آینهٔ دستشویی»
اخم میکند. لحنش مثل گویندههای اخبار جدی میشود.
«صلحنامهٔ دیپلماتهای بلند پایهٔ ساف و لیکود، زهیر و حیفا، روی آینهٔ بیت الخلا»
دستشویی و حمام ما با هم، اندازهٔ یک سلول انفرادی است. زهیر عادت دارد بعد از صبحانه توی دستشویی سیگاری بکشد. بوی توتون سوخته تا ساعتها تویش باقی میماند. ولی خوب امروز یکشنبه است و از صبحانه خبری نیست، از بوی دود سیگار هم. فقط توی بشقاب چینی روی میز چند ورقِ نازک ژامبون و دو سه برش خیارشور ماسیده.
مچ دستش را میگیرم. از روی تخت کنده میشود. چنگ میزند و جاسیگاری را از روی عسلی بر میدارد.
روی آینه با رژ لبی که به سرخی میزند چند جمله با زبان عبری نوشته. زیرش به انگلیسی نوشته «تروجان HIVA در درون شماست. از امروز یک فلسطینی ایدزی آوارهاید» ” پایینتر به عربی: «سید زهیر عبدالاسلام» و زیرش را هم با همان زبان عبری امضاء کرده.
زهیر با نوک انگشت «آ» اضافهٔ اسلام را پاک میکند. رد حرف کشیده میشود و اثری محو از آن باقی میماند.
میزند زیر خنده.
«یک معجزهٔ دیگر در کنعان»
شانههایش میلرزد. خندهاش خشک و خشدار و عصبی میشود.
«سرزمین معجزههای بزرگ»
آرام میشود.
«آن بالا چی نوشته؟»
نم چشمهایش را با انگشت شست میگیرد. نوشته را کلمه به کلمه هجی میکند.
«بکشید مردان و پسرانشان، زنان و کودکانشان، رمهها و گلههایشان را. این سرزمین به شما وعده داده شده.»
دستهایش را میکشد به موهایش و بالای سرش به هم قلاب میکند.
تکتک کلماتی را که گفته با نوشته مطابقت میدهم. میخواهم شکل عبری کلمات را حدس بزنم. هر کلمهای به نظرم یک جوری شبیه چیزی است که به آن ارجاع میشود.
«گفتم که از این ماسماسکها باید استفاده کنی. این لاشیها، با هزار جور آدم رابطه دارند.»
زل میزند به آینه.
«از کجا معلوم طرف با ما شوخی نکرده؟ مثل فیلمهای هالیوود.»
«همیشه داری از واقعیت فرار میکنی. یا پناه میبری به الکل و این خوشگلهای لجن. یا حقههای سینمایی هالیوود.»
بر میگردد و انگشتش را نشان میکند سمت من.
«من از واقعیت فرار میکنم؟!»
جلوتر میآید.
«مگر خود مختار نشدهاید؟»
از دستشویی میآییم بیرون.
میگویم «اوضاع عراق زیاد امن نیست. پدرم…»
پا پیش میگذارد. انگشتش را میزند روی سینهام.
«پدرت را بیست سال پیش ایرانیها توی جنگ کشتند. سالهاست جنگ تمام شده»
چانهاش را میگیرم.
«آمدن من دست خودم نبوده، مادرم مجبورم کرده»
پوزخند میزند. صدایش را تو دماغی میکند.
«مادرم گفته نمیگذارم صدام تو را هم بفرستد جلوی گلولهٔ امریکاییها»
تویِ پاگردِ بینِ در اتاقهایمان ایستادهایم. راهپلهٔ پانسیونِ بابل سوت و کور است و هیچ صدایی از طبقههای پایین نمیآید. اسم اینجا را گذاشتهایم برج بابل. اتاقهای ما تویِ طبقهٔ چهارم پانسیون است. به قول زهیر اینجا فقط یک طبقه بین ما و خدا فاصله است. آن هم خانهٔ صاحب مسیحی پانسیون است.
تکیه میدهم به دیوار.
«درسم تمام شود بر میگردم»
«دیپلم هفت ساله، هه»
انگشت نشانهاش را تکان میدهد. نچ نچ میکند.
«چند سال دیگر میخواهی کشش بدهی؟»
میچرخد.
«ده سال، یک قرن»
میآید و براق میشود توی صورتم.
«حالا من از واقعیت فرار میکنم یا تو، کرُدِ لعنتی؟»
با کله به پیشانی کم مویش فشار میآورم.
«شاید من فرار کنم ولی خیانت نمیکنم»
زل زده توی چشمهایم. چون خیلی نزدیک شده خوب نمیتوانم اجزاء صورتش را تشخیص بدهم. دهنش بوی الکل و سیگار میدهد. یقهٔ فرنچش را میچسبم.
«روی دون ژوان را سفید کردی. اگر آن نوشتهها بلوف نباشد که کارت تمام است چریک وطن»
مچ دستهایم را میگیرد. یقهاش را خلاص میکند.
«این بازیها کهنه شده»
پوزخند میزند. سعی میکنم خونسرد باشم.
«چکار میکنی؟»
«هیچ، مثل بچهای که خبر سرطان بد خیمش را شنیده، توی فرصتی که دارم شروع میکنم به عملی کردن آرزوهایم»
«کدام آرزوها؟»
میگوید: «اولش یک پاکت بزرگ پاپ کرن میگیرم تا بعد ببینم روزگار چه خوابی برایمان دیده»
«باید سری به آزمایشگاه بزنیم»
«جدی نگیر، قضیه را نباید زیاد پیچیده کرد»
«از مرگ آنجوری نمیترسی؟»
برمیگردد. پشت میکند به من. عصبی شده.
«من از شکست میترسم»
رگ شانههایش را از پشت میگیرم. این کار آرامش میکند.
«من دو سال پیش فهمیدم که خودم یک اسب چوبی هستم»
صورتش را میچسباند به دیوار.
«یعنی چی اسب چوبی هستم؟»
رگها بین انگشتهایم بازی بازی میکند. چشم چپش را از شدت درد بسته.
«زیتون دختری بود که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. آواره که شدیم. گمش کردم. سه سال پیش توی یک هتل پیدایش کردم. خانوادهاش از هم پاشیده بود. خود فروشی میکرد. ایدز گرفته بود. هرچقدر اصرار کرد زیر بار نرفتم که با او نخوابم. سه ماه و هفت روز با هم بودیم.»
از تو جاسیگاریاش سیگاری در میآورد. بر میگردد.
«یک روز صبح زود، بیدار که شدم غیبش زده بود. این جاسیگاری را گذاشته بود به یادگار»
نوک سیگار را آرام آرام میکوبد بر رویهٔ سیلور جاسیگاری.
«شاید حالا زنده نباشد»
آنقدر سیگار را روی جاسیگاری کوبیده که سیگار شکسته و توتونهایش خالی شده.
«مزرعهها را یا اسرائیلیها آتش میزدند تا فلسطینیها را مجبور به مهاجرت کنند یا خود فلسطینیها تا خاکی سوخته برای صهیونیستها جا بگذارند. حالا روی ویرانههای سوختهٔ باغهایِ ده ما، رعنانه بنا شده. یک شهرک صهیونیستی با امکانات مدرن»
توی صورتش حالتی هست که برای اولین بار میبینم. حال و روز دهقانی که مزرعهاش را با دست خودش آتش زده باشد.
روی پلهٔ اول مکث میکند.
«خوب این تن هم بخشی از خاک فلسطین»
بند پوتینهایش باز است. با احتیاط از پلهٔ دوم پایین میرود.
«مگر نیست؟»
داد میزند.
«بخشی از سرزمین موعود»
صدای باز شدن درِ اتاقِ طبقهٔ بالا میآید. این بار دیگر مطمئنم آقای جلون از اینجا اخراجمان میکند. زهیر آرام آرام از راه پله میرود پایین و توی سیاهی آن غیب میشود. میروم توی دستشویی. هوای سرد از دریچهٔ کوچکِ هواکشِ نزدیک سقف میآید تو. لرزم میگیرد. خیره میشوم به خطوط مسی رنگ روی آینه. با انگشت نوشتهها را پاک میکنم. روی آینه اثری محو و زنگار مانند از کلمهها باقی میماند. انگشتم را میکشم روی لبهایم.




















چارلی و لولا هدیهٔ خوبی برایِ خودتان و
کوچولویتان است 
تبلیغ





