در آستانهٔ نوروز، اهالی خانهٔ کتاب اشا دست به تلفن شدند تا از شعرا و نویسندگان برای شما «عیدانه» بگیرند. حاصلش شد این چند بیت شعر و چند سطر نوشته که تقدیمتان میشود:
■ مصطفی محدثی خراسانی این شعر را به اهالی خانهٔ کتاب اشا هدیه کرد:
دوست دارم بهاری شدن را
همنفس با قناری شدن را
چشمه در چشمه جوشیدن از سنگ
رود در رود جاری شدن را
رفتن از خانه تا کوچه تا دشت
تا نسیم صحاری شدن را
دل به دریا زدن ترک مرداب
نو شدن جویباری شدن را
گرچه در گیر و دار خزانم
دوست دارم بهاری شدن را
■ عبدالجبار کاکایی این شعر را در سالهایی که ماه محرم و نوروز همزمان میشدند سرود و حالا به اهالی خانهٔ کتاب اشا هدیهاش کرد. شاید یکجورهایی امسال هم وصفِ حال باشد…:
عید آمد و باغ از رویش، گلدوزی فروردین است
امسال ولی دلتنگیم، گل با همه سرسنگین است
این سبزهٔ نوروزی نیست، بر سفره سری جا ماندهست
این ماهی قرمز در تنگ، یعنی که دلی خونین است
عباس جوان میآید، آیینه و قرآن در دست
یک «سین» دگر بر سفره، سقای حرم یک «سین» است
در آتش اسفندم من، میگریم و میخندم من
یک روی بهارم آن است، یک روی بهارم این است
ای از دل تنگم آگاه، همسایهٔ فروردین ماه
تا نام تو را مینوشم، طعم دهنم شیرین است
■ دلتان گرفت؟ عیبی ندارد. این شعر کودکانه را بخوانید از جناب مصطفی رحماندوست تا دلتان بخندد:
خدای من! همیشه در دل منی
خدای خوشگل منی
دوست دارم هزارتا
بیشتر از اون، یه دنیا
به قلب من گفتی که تاپ تاپ کنه
به لالایی گفتی منو خواب کنه
تاپ تاپ تاپ دلم صدا میکنه
با تاپ تاپش خدا خدا میکنه
خدای من! خدایی که ستارهها رو چیدی
به جای اون خورشید و توی آسمون کشیدی
خدایی که به سال پیش گفتی برو
به جای اون فرستادی یه سال نو
کاری بکن دنیا قشنگتر بشه
حال من از سال پیش بهتر و بهتر بشه
■ محمدجواد محبت هم کوتاه هدیه میدهد:
آمد بهار، چلچلهها را خبر کنید
تقویم را به رغم زمان بیاثر کنید
یک جرعه از صدای قناری بیاورید
در صبحدم گلویی از آن جرعه تر کنید
و اما عیدانهٔ عبدالرحیم سعیدیراد را میخوانیم:
ای مترسک به احترام بهار
از سر خود کلاه را بردار!
مثل باران و ابر و باد مده
این کلاغان خسته را آزار
یک شب این چهرة مشوّش را
دست دیوی به نام غم بسپار!
آن طرف را ببین که نیلوفر
پل زده روی شانة دیوار
این طرف را که لاله و نسرین
گل زدهاند بر سر هر خار!
مهربان باش، مثل یک گل سرخ
دست از اینگونه زیستن بردار
■ این هم تحفهٔ نوروزانهٔ جناب محمدعلی بهمنی است که خودش زادهٔ بهار و ۲۷ فروردینماه است. بخوانید:
فقط بیست و هفت روز از من بزرگتر است
اما همه را مشتاق خود میکند
تازه درختها میگویند
تو اگر بیست و هفت روز هم بزرگتر از او بودی
اشتیاقمان به او کمتر نمیشد
پرندهها هم همین را میگویند
ماهیها هم
ملالی نیست
بهار که خودش میداند
شاعر
درخت و
پرنده و
ماهی و
بهار را
با هم دوست میدارد
■ از نظم به نثر برویم و تحفهٔ نویسندگان را رو کنیم. حبیب احمدزاده برای شما اهالی خانهٔ کتاب اشا نوشت:
وقتی نزدیک به سال تحویل میشود، چشمهایم را میبندم و به دوران کودکیام پناه میبرم. دنیایی که جنگ، آن را به دو نیمه تقسیم کرد. چرا؟ نمیدانم.
دوست دارم باز درخواب ببینم که صدای فِشفِش پالایشگاه آبادان از دور میآید و من هنوز بر پشت بام خوابیدهام و پدرم مرا بیدار میکند تا….
هرچه بود گذشت.
■ اما بشنوید از داوود امیریان که یک هفتسین هدیه دارد:
سین اول: سلامتی
سین دوم: سبکبالی
سین سومی: سرسبزی برای کشور و خودمان
سین چهارم: سرنوشت خوب
سین پنجم: سرکش نبودن در برابر خدا
سین ششم: سفر پرمنفعت
سین هفتم: سینه پاک
عیدتان مبارک





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





