بیبی مریم بختیاری دختر حسینقلی خان ایلخانی-رئیس ایل بختیاری- بود. خاطرهنویسی و یادداشتِ روزانه نویسی را از پدر آموخته بود. بیبی مریم کودک که بود همیشه میدید که پدر در مواقع بیکاری دست به قلم میگیرد و چیزهایی مینویسد، کمی که بزرگتر شد گهگاه میدید که برادرانش علیقلی خان (سردار اسعد بختیاری) و خسروخان (سردار ظفر بختیاری) هم دست به قلم میگیرند و خاطره مینویسند. این طوری او هم که پا به نوجوانی گذاشت شروع به نوشتن خاطراتش کرد.
متأسفانه از دستنوشتههای بیبی مریم فقط آن قسمتی که مربوط به دورهٔ کودکیش تا سن ۳۰ سالگی است باقی مانده است. البته این بخش هم بسیار مهم است، چرا که دوران سی سالگی بیبی مریم با مقطع بسیار مهم مشروطیت در ایران مصادف شده است و در نتیجه خاطراتش عملاً جزء اسناد کمنظیر تاریخ مشروطه محسوب میشود در ضمن متن کتاب طوری ویراستاری شده است تا به اصل دستنوشتههای بیبی مریم بسیار نزدیک باشد.
اما اینکه چرا به بی بی مریم در آن سالها لقب «سردار مریم» دادند و چرا عنوان کتاب خاطراتش هم عنوان «خاطرات سردار مریم» گرفته است، به داستان زندگیاش بر میگردد. در واقع داستان زندگی سردار مریم از اینجا شروع میشود که ظلالسلطان –حاکم مستبد اصفهان و پسر ناصرالدین شاه– حسینقلی خان پدر بیبی مریم را به شهادت میرساند و او را در چهار سالگی یتیم میکند. بعد از آن سرپرستی بیبی به عهده برادرانش میافتد و آنها هم سعی میکنند در تربیت و علمآموزی به خواهر کوچکشان بکوشند.
بخشی از متن کتاب:
«عزیزترین برادرهایم به چشم خود میدیدم که برای مرگ میروند. جوانهای رشید بختیاری و سواران ایل برای مقابله با اردوی نظامی در حرکت بودند. واقعاً تمام جوانهای رشید بختیاری برای مردن میرفتند…. به آنها گفتم اگر تمام مردهای رشید بختیاری شهید شدن، تمام زنهای بختیاری را جمع نموده کفن بگردن، تفنگ بدست برای شکست دادن دشمن رو به طرف اردوی استبداد حرکت میکنیم قبل از آنکه گرفتار دست دشمن شویم، خود را بکشتن میدهیم…. سواران که از جلوی قلعه رفتند، رفتم میان اطاق سرم را پائین نمودم قرآن بسر گرفتم، توفیق و موفقیت فامیلم را از خداوند خواستم…» (ص ۱۸۲ و۱۸۳)
□■□
در پانزده سالگی به خاطر یک رسم غلط عشایری –ناف بر کردن– برادران، بیبی مریم را برای حفظ بخشی از توافقات ایلیاتی، به عقد خان ایل چهار لنگ در میآورند و این در حالی بوده است که جناب داماد بیش از پنجاه سال! از عروس بزرگتر بود و بیبی هم میشد زن چهارم عقدیاش. چهار سال در حالی که بی بی سه پسر به دنیا آورده بود و یکی از آنها هم در نوزادی بر اثر بیماری فوت شد به خاطر وقوع یک زد و خورد درون ایل، شوهرش را از دست داد و بیوه شد و البته دوباره برادرانش بعد از چند سال به زور او را به عقد پسر عموی عیاش و شرابخوارش درآورند تا مناسبات خانوادگیشان حفظ شود. اما داستان زندگی سردار مریم به این بدبختیها و رنجهای او خلاصه نمیشود. در واقع نقطهٔ طلایی داستان زندگی او وقتی است که برادرانش و پسران نوجوانش برای دفاع از مشروطهخواهان راهی پایتخت میشوند و اینکه بی بی مریم چگونه به مجاهدین میپیوندد و چه طور در صف مجاهدین قرار میگیرد و تیراندازی میکند و… را خودتان وقتی کتاب را گرفتید و خواندید متوجه خواهید شد.
راستی سردار مریم بعد از مجاهدات بسیار و کشیدن سختیهای زیاد در آخر عمر به خاطر قیام پسر بزرگش علیه دیکتاتوری رضا شاه و شهید شدن او به دست قزاقهای شاه، از غصه شهادت فرزندش دق کرد.
دست نوشتههای سردار مریم را آقای «غلامعباس نوروزی بختیاری» ویراستاری کرده است.
| شناسنامه | |
| عنوان | خاطرات سردار مریم بختیاری |
| ویراستار | غلامعباس نوروزی بختیاری |
| ناشر | آنزان |
| نوبت چاپ | اول / ۸۲ |
| گروه مخاطبان | علاقهمندان به تاریخ |
| شمارگان | ۲۲۰۰ نسخه |
| تعداد صفحات | ۱۹۵ صفحه / رقعی |
| قیمت | ۳۲۰۰ تومان |
| شابک | ۱-۲۵-۹۹۶۶-۶۴۶ |
تاریخ شفاهی مشروطه, تاریخ معاصر, حسینقلی خان ایلخانی, زیتونِ شور, سردار اسعد بختیاری, سردار ظفر بختیاری, سردار مریم بختیاری, مشروطیت









آشخانه
همخانه





