سالها است نام خیابان ناصر خسرو با یک عبارت دیگر عجین شده؛ داروی نایاب قاچاق! اما اگر در هیاهوی بازار قدیمی تهران روزی از میدان امام خمینی در این خیابان به سمت جنوب روانه شویم همانطور که از میان ساختمانهای قدیمی عبور میکنی پایینتر از کوچهٔ خراسانیها و مسجد ثامن الائمه، نرسیده به کوچه و بازار معروف مروی، با قدری دقت میتوانیم به مکانی راه پیدا کنیم که تقریباً تمام کتابخوانها بارها با آن برخورد داشتهاند و حتماً در گوشهای از ذهنشان لانه کرده است. این نشانی برای بسیاری از این جماعت بوی اصالت و قدمت فرهنگیِ آمیخته با طعم مطالعه میدهد: تهران، ناصر خسرو، کوچهٔ حاج نایب.
دهانهٔ کوچه خیلی باریک است. بعید میدانم حتا پراید هم بتواند از آن وارد شود. به عوض داخل کوچه پر است از موتورسیکلت و گاریهای دستیِ حملِ بار. آن طرف خیابان، قدری پایینتر، روبروی همین دهانهٔ باریک، میتوان عمارتِ معروفِ شمسالعماره را دید که از پشت مغازههای بر خیابان، سرککشیده و نظارهگر این شلوغی همیشگی است.
در ورود به کوچه، هیچ اثری از کتاب نیست. و همین، کسی چون من را به وارسی کردن آدرس و تابلوی آبی رنگِ سر کوچه وا میدارد. اولین چیزی که جلب توجه میکند دو مجتمع تجاری شلوغ و مغازههایی است که کلیدواژهٔ مشترک همهشان «لوازم آرایشی، بهداشتی» است. و همین رنگ و لعاب زاید، سالها است که طعم خوش کتاب و بوی کاغذ تحریر تازه بُرش خورده را خراب کرده است. انگار که مغازههای کتاب و دفاتر نشر را در انتهای این کوچهٔ بن بست به محاصره کشیده باشند.
پا به یک پاساژ قدیمی میگذارم. اینجا همه چیز کهنه است و خاک گرفته. به جز کتابهایی که در لفاف پیچیدهاند و تازه از چاپخانه آمدهاند و هنوز بوی نویی میدهند. تابلویی توجهام را جلب میکند: «کلیهٔ کتب قدیمی…» و همین مرا از راه پله فرسوده به طبقه دوم میکشاند. به انتشارات مرتضوی که بعدا میفهمم «به عنوان خادم فرهنگ کشور، ناشر برگزیده سال ۷۶ » شده است.
پشتِ تَل کتابها که با دقت روی هم چیده شدهاند پیرمرد خوش کلامی را با عینک و محاسن سفید پیدا میکنم. حاج آقا چیتچیان. او ۶۳ سال است کار کتاب میکند: «ما در نجف کتابخانه داشتیم. خواستیم رابطهٔ معنویمان با حضرت حفظ شود برای همین اسم انتشارات را گذاشتیم مرتضوی.»
میپرسم بعد از این همه سال اینجا در دل بازار هنوز رونق دارد؟ و پاسخ میشنوم: «بعضی مسائل رواج کتاب را کم کرد. البته اقتصاد هم اثر گذاشته اما بلاخره کتاب است دیگر. این کتابها ماندگار است. یکی مال هفتصد سال پیش است یا آن یکی هزار سال پیش نوشته شده. و ما اینها را تجدید چاپ و منتشر میکنیم. هرکدام مشتری خودش را دارد.»
با او که هم کلام میشوم ما را میبرد به جایی دور در زمانی دور تر «ما در نجف درس طلبگی میخواندیم. ۱۴ سال آنجا مشغول بودیم. چون نمیخواستیم از وجوهات استفاده کنیم افتادیم به دندهٔ کتاب فروشی. ۵ سال آخرش را مغازه هم داشتیم. وقتی رفقا رفتند به آقای خویی گفتند فلانی کتابفروشی باز کرده، گفتند خوب است، اگر جنبتین آن را مراعات بکند خیلی خوب است. منظورشان دو جنبهٔ درس و کسب بود. بعد عبدالکریم قاسم که روی کار آمد ما به ایران آمدیم.» و این پیرمردِ عاشق کتاب هنوز با ذوق و شوق کتابهای خوبش را به من معرفی میکند و دربارهٔ هرکدام نکتههایی میگوید. هرچه باشد او سالهای سال در همینجا با این کتابها زندگی کرده است.
کتابی را نشانم میدهد: «تاریخ چهارده معصوم» و میگوید «نویسندهاش از رفقای نجف ماست. حدود ۱۰ سال پیش مرحوم شد. چهار تا از کتابهای ایشان را خودمان چاپ کردیم.» و کتاب دیگر: «این یکی نوشته شیخ مفید است. به ده سؤال دربارهٔ امام زمان پاسخ داده»… «این کتاب خیلی شیرین است، درباره وقایع کربلاست» و… با چند کتاب در دست از مغازه خارج میشوم.
به کوچه که میرسم به تصادف وارد مغازهٔ دیگری میشوم که روی تابلوش نوشته: «انتشارات فلسفی» از فروشنده دربارهٔ آنجا و قدمتش میپرسم. با دقت جوابم میدهد: «اینجا کلاً کتابفروشی بود تا اینکه حدود ۱۲ سال پیش این پاساژها که ساخته شد و مغازههای لوازم آرایشی آمدند و حضورشان بی تأثیر نبوده. الان افرادی که آشنا نیستند اینجا را پیدا نمیکنند. مگر اینکه آدرس داشته باشند و بدانند کوچهٔ حاج نایب کجا است. از سال ۳۸ تا حالا ناشرها اینجا هستند.»
سراغ ناشرها و افراد سابقهدار را میگیرم: «انتشارات اسماعیلیان خیلی قدیمی است و آقای جمشید اسماعیلیان اینجا است. آقای صبایی و انتشارات صبا هم همینطور. پاساژ دهقان و حاج آقای دهقان هم هست.»
در انتهای کوچه یک مسافرخانه قرار دارد. دیوار به دیوار مسافرخانه «نشر حفظی» است که بیشتر به «پوستر حفظی» شناخته میشود. آنها بیست سالی است که آنجا هستند و مغازهشان پر است از ادعیه و رآن چاپ شده روی کارتهای جیبی. روبهروی مسافرخانه نامی آشنا روی یک تابلو مرا به داخل مغازه میخواند. «انتشارات علمیه اسلامیه» که همان «کتاب فروشی اسلامیه» است. صحبتمان با آقای کتابچی گل میکند. مؤسس انتشارات، پدر همین مرد خوشکلام است. قدیمیترین ناشر کوچهٔ حاج نایب سابقهای ۱۲۰ ساله دارد.
دربارهٔ سابقهٔ حضور کتاب فروشها در آن کوچه میپرسم: «اولین ناشری که اینجا آمد ما بودیم. ما موقعی اینجا آمدیم که اینجا همهاش منزل مسکونی بود. و اصلا کتابفروش و ناشر نبود. بعد، تقریبا از سال ۵۰ بازهم آمدند و مشغول شدند و در سال ۵۷ با تغییر حکومت توسعهاش بیشتر شد و در طبقات و داخل این پاساژها کتابفروشها بودند. حالا هم هستند و صورت کتاب دارد ولی دیگر فعال نیست. آن اوایل انقلاب خیلی خبرها بود. حتا راه نبود که پیاده رفت و آمد بشود. به یک اوجی رسید و یک مرتبه هم سقوط کرد. اوج آن سال ۶۰ بود و بعد به مرور کم شد. دیگر مشتری خیلی کم هست. کتاب محدود و منحصر شده به قرآن و مفاتیح و مناجات با خدا و منتخب مفاتیح. خیلی کتابها دیگر چاپ نمیشود. چون باید سرمایهٔ هنگفتی گذاشت و بعد سالی ۱۰۰ تا از آن مصرف بشود. ولی در گذشته اینطور نبود و همهٔ کتابها چاپ میشد. حالا با مصرف تعداد ۵۰ تا در سال هم که بود، ناشر به این فکر نمیکرد که بخرد یا نخرد، فایده میبرد یا نه، جنبهٔ معنوی در نظر بود که این کتاب که ارزشمند است چاپ شود و در دسترس قرار بگیرد. رونق بازار هم به آن کمک میکرد. الان مدتها است از آن حالت خارج شده.»
میپرسم: کتابهای درسی حوزههای علمیه که شما ناشرش هستید چهطور؟ مگر مثل سابق خریدار ندارد؟
«دیگر آن کتابهای قبلی که ما عمدتاً چاپ میکردیم مصرف نمیشود. حالا تلخیص شده و خلاصهها کاربرد دارد. از یک کتاب چند هزار صفحهای، سیصد چهارصد صفحه، آن هم از یک بخشی یا فصلی استفاده میشود و دیگر حالت جامع و کلی ندارد. الان مثل دانشگاهها افرادی که درسهای حوزوی را استفاده میکنند فقط به منظور این است که بخوانند و امتحانی بدهند و مدرکی بگیرند و آن دوره و ترم را رد کنند. اینکه واقعا مطلب را بخوانند و نظرات دیگران را بدانند و عمیق مطالعه کنند خیلی کم است.»
سؤال میکنم: فکر میکنید اتفاقی بیفتد که آن رونق برگردد؟
«بعید به نظر میرسد. به یک رنسانس نیاز دارد. آن هم به این که ظرف یک سال و دو سال و اینکه این آقا باشد آن آقا نباشد نیست. البته در گفتهها و پژوهشها و جلسهها و کنفرانسها و توی رسانهها پرداخته میشود. اما قوت و زور و قوهای ندارد که اثر بگذارد. همان موقع هم همینطور بود. چون مستقیماٌ به توجه و درک مخاطب مرتبط است.»
صحبت به ماجرای نشر کتاب و مسائل آن میکشد و میپرسم اگر حیطهٔ نشر شما و ناشرهای اینجا عوض بشود و کتابهای جدید متناسب با امروز تولید و منتشر بکنید چهطور؟
«ببینید، آنهایی که جلوی دانشگاه تهران هستند در یک سبک هستند و ما در یک سبک دیگر. ما در سبک کتب حوزوی و حدیث و رجال و روایات و تفاسیر قرآن و کتب مرجع در فقه و اصول و اینطور چیزها هستیم. کتب جدید هم که آنها منتشر میکنند یک بخش به این مربوط میشود که وزارت ارشاد تا چند سال پیش یارانه و کاغذ یارانهای میداد و آن تسهیلات و مشوقها موجب زیاد شدن نشریها شد. بررسی درستی هم انجام نمیدادند و وارد به کار نبودند. و اتفاقات عجیب و غریب زیاد میافتاد! بعد این حجم تولید در مصرف گیر میکرد و روابطی پیدا میشد تا این کتابها را خود ارشاد بخرد. این فروش به ضرب و زور بود و مصرف واقعی نداشت که مطالعه کننده بیاید دنبال آن کتاب.»
از کتابفروشی بیرون میآیم. به ناصر خسرو که میرسم بر میگردم و پشت سرم را نگاه میکنم؛ به قدیمیترین بازار عینی کتاب و نشر ایران که هنوز زنده است. اما لوازم آرایشی پشت شیشه و ویترین مغازههای ابتدای کوچه بدجور دهن کجی میکند. از کوچه میزنم بیرون. صدای اگزوز موتور سیکلتها بر هر صدایی غالب است. میایستم. کتابها را توی دستم جا به جا میکنم که منظرهٔ شمس العماره در قاب نگاهم مینشیند. و من فکر میکنم به حجم عظیم کتابهایی که شاید دیگر هیچ وقت رنگ تجدید چاپ به خود نبینند.
بازار کتاب, خیابان ناصر خسرو, دارالکتب علمیه اسلامیه, کتابفروشی علمیه اسلامیه, کتابفروشی قدیمی, کوچه حاج نایب









آشخانه
همخانه





