«عقیل عقیل» قصهٔ مردی روستایی است بر جای مانده از زلزلهٔ گناباد. قصهٔ ویرانی خاف، رنج بیرون کشیدن عزیزان از زیر خروارها خاک: ستردن غبار ازروی و موی کالبد بیروح همسری که عمر و جوانی به زندگی همسرش هبه کرده بود. خمیدن پشتی که لاشهٔ برادرش را از چالهای بیرون کشیده و در چالهای دیگر پنهان کرده بود. غافلگیر شدن کودکانی به هنگام بازی و زنانی که حمام عمومی، گور دستهجمعیشان شده بود….
اما هنوز همهٔ سرمایهٔ عقیل زیر آوار مدفون نشده است؛ دست شکافهای زمین از بلعیدن دختر کوچکش، بزش و چند مرغ و خروس، ناتوان مانده بود. و پسرش که برای اجباری به بیرجند رفته بود: «پسری مثل دار منصور»، «اولادی که مثل جان آدم است». و حالا همهٔ امید عقیل به تیمور بود. با همهٔ دارائیاش و با هر جان کندنی که بود، میخواست خودش را به بیرجند برساند. اما به تیمور چه بگوید؟ چه شدند عزیزانش؟ اجباری که تمام میشد، نامزدش کجا بود؟
«نه، هنوز همهٔ دنیا خراب نشده! امیدی هست…»
آنچه پا به پای روایت داستان خواننده را پیش میبرد، نثر زیبای آن است: زبان سبکدار مخصوص دولتآبادی که گاه بهشیوهای استادانه با گویش خراسانی در هم میتند و حاصل آن نثر زیبا و منحصربه فرد داستان است.
نویسنده در جای جای داستان از کلمات، عبارات و توصیفاتی بهره برده است که در وهلهٔ اول معنای برخی از آنها آشکار نیست، اما مانعی برای ادامهٔ خواندن نیست و انگار همینهاست که داستان را برجستهتر کرده است؛ انگار هیچ کلمهٔ دیگری نمیتواند جای آنها بنشیند.
نویسنده در خلال داستان بسیار ماهرانه و نامحسوس و از زاویهٔ فکر عقیل، بینشی فلسفی را ارائه میکند و بدین گونه گویی عقیل را در مصیبت شکیباتر میکند:«…عقیل، عاقل نیست. عقیل، عاشق است. عاشق مصیبت خود…»
لذت متن با خواندن «عقیلْ عقیل» دوچندان است: لذت از داستان و لذت از نثر داستان:
«عقیل، دخترش را به دوش گرفت. دختر، سبک بود. مثل پر کاه. نصف شده بود. نه گوشت به تن داشت، نه رنگ به صورت، نه اشک در چشم و نه آه بر لب. دو پاره استخوان در یک پیراهن بلند چیت. یک قبضه موی، دوتا چشم تاریک. روی لبهایش تناس بسته بود. عقیل او را روی پشت خود چسباند، قلادهٔ بز را به دست انداخت و راه را به دم پا داد. راه باریک کوهپایه. بر سنگلاخ و زیر تن تبزدهٔ آفتاب. راه سربالا بود،پیچ و خم داشت، ناهموار بود. تیزی و پرتگاه داشت. خالی و خلوت بود. کوره راهی بود که خاف را به جادهٔ خاکی، به راه گناباد پیوند میزد. تا کلهٔ کتل یک منزل بود.»
|
شناسنامه کتاب |
|
|
عنوان: |
عقیل، عقیل |
|
نویسنده: |
محمود دولتآبادی |
|
ناشر: |
مؤسسه انتشارات نگاه |
|
گروه مخاطبان: |
علاقهمندان به ادبیات |
|
جنسیت مخاطبان: |
فرقی ندارد |
|
نوبت چاپ: |
اول / ۸۳ – چاپ دوباره البته |
|
شمارگان: |
۱۰۰۰۰ نسخه |
|
تعداد صفحات: |
۶۴ صفحه |
|
قیمت: |
۶۰۰ تومان |
|
شابک: |
۹۶۴-۳۵۱-۲۱۸-۵ |




















چارلی و لولا هدیهٔ خوبی برایِ خودتان و
کوچولویتان است 
تبلیغ





