نمیدونم اول فیلم جین ایر رو دیدم بعد رفتم کتابشو خوندم یا اول کتابشو خوندم بعد فیلمشو تلویزیون پخش کرد. به هرحال یادمه که یکی دوباری کتاب رو خوندم و یکی دوباری فیلمشو دیدم و در عوالم نوجوانی مجذوب کتاب شدم. داستان دخترک یتیمی که با وجود تمام درد و رنجهایی که کشیده سعی میکند مستقل باشد. معلم سرخانه میشود و اندکی بعد دلباختهٔ جناب صاحبکار به نام راچستر. اما درست روز ازدواج متوجه میشود که صاحبکار محترم قبلا مزدوج شده و زنش هنوز زنده است. زنی دیوانه و وحشی به اسم برتا که دست کمی از یک پلنگ خشمگین! ندارد اما به هرحال مانع ازدواج قانونی اوست. جین میرود و مدتی بعد برمیگردد زمانی که برتا خانوم خانه و زندگی را آتش زده و صاحبکار را کور و لنگ کرده و خود را هم کشته است. این دو کبوتر عاشق با هم مزدوج میشوند و اندکی پس از تولد کودکشان راچستر بیناییاش را به دست میآورد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشود.
جین ایر را به خاطر همین قصهاش دوست داشتم تا زمانی که در کلاس رمان، استاد خواست که بار دیگر جین ایر را بخوانیم… خواندیم و از جین ایر بدم آمد…داستان پراست از اشارات کلونیالیستی یا استعمارگرایانه که نویسنده یا عمدا یا سهوا به دلیل زندگی در چنین فرهنگی به خواننده القا میکند.
نمیخواهم به جین ایر بپردازم. فقط میخواهم بگویم اگر این رمان را خوانده اید یا فیلمش را دیده اید به شخصیت برتا فکر کرده اید؟ برتا کیست؟ خواننده برتا را فقط از توصیفات راچستر و خود جین ایر و گهگدار پرستارش گریس میشناسد و بس. و همین کافیست تا از او بدش بیاید و او را مانعی برسر راه قهرمان داستان بداند. اما از خودش نمیپرسد برتا چرا دیوانه است؟ چون مادرش دیوانه بود (و البته چندین بار در کتاب اشاره میشود به این نکته که مادرش نژاد مخلوط داشته!) آیا این دلیل کافیست؟
خانوم دیگری به نام جین ریس وقتی این رمان را خواند تنها به این توصیفات اکتفا نکرد. او به برتا فکر کرد و به او هم فرصت صحبت کردن داد. جین ریس در سال۱۹۶۶ کتابی نوشت به نام Wide Sargasso Sea و در آن به شخصیتی به اسم آنتوانت پرداخت. و هرچند که در هیچ جای کتاب اشارهٔ مستقیمی به رمان جین ایر نمیشود اما خواننده بعد از خواندن نیمی از کتاب میفهمد که آنتوانت کسی نیست جز همان زن دیوانهٔ راچستر به نام برتا. کتاب دریای پهناور سارگاسو در ایران به اسم گردابی چنین هایل توسط خانم گلی امامی ترجمه شده است.
هرچند که پایان این کتاب معلومه اما پایان داستان خیلی مهم نیست بلکه این روند اتفاقات و جریانات کتابه که شخصیت برتا رو شکل میده بنابراین اگه جین ایر رو خوندین بهتون پیشنهاد میدم حتما حتما این کتاب رو هم بخونید. و با برتا بیشتر آشنا بشید..این هم نیمچهاش:
* دریای سارگاسو٬ تنها دریای بدون ساحل جهان است که در میان اقیانوس آتلانتیک شمالی واقع شده و منطقهٔ برمودا در حاشیهٔ غربی این دریا واقع شده است.
دریای پهناور سارگاسو
داستان آنتوانت از زمانی شروع میشود که او دختر بچهٔ کوچکیست که در اوایل قرن نوزدهم به همراه مادر و برادر بیمارش پی یر به همراه تعداد محدودی خدمتکار در جامائیکا زندگی میکند. پدر آنتوانت که سابقاً از سفیدپوستان ملاک و بردهداران بزرگ منطقه بوده و پس از تصویب قانون آزادی بردهها در سال ۱۸۳۳همچون سایر سفید پوستان بردهدار ورشکسته شده٬ پنج سال قبل از این، از مستی بسیار مرده است. بنابراین کودکی آنتوانت همزمان میشود با دورانی که جامعهٔ سفید پوست دیگر آن برتری و کنترل را بر روی جامعهٔ سیاهپوست ندارد و آتش کینه و دشمنی میان این دو گروه بالا گرفته است.
مادر آنتوانت٬ آنت، زنی زیباروست که به دلیل اینکه اصالتاً از منطقهٔ دیگریست که تحت استعمار فرانسه بوده، پس از مرگ شوهر هم از سوی سفیدپوستان انگلیسی و طبعاً از سوی سیاهپوستان طرد شده است و در تنهایی و انزوا روزگار میگذراند.
او که به دلیل اصرار بر پوشیدن لباسهای سبک فرانسوی و البته فقر و تنهایی مورد تمسخر خدمتکاران خود نیز هست٬ وقت کمی را با دخترش میگذراند و ترجیح میدهد تمام روز را در بالکن خانهشان قدم بزند.
آنتوانت تنهاست و سعی میکند تنهایی خود را با کریستوفین -خدمتکاری که هدیهٔ ازدواج پدر به مادر بوده و حالا نقش دایه را برای بچهها بازی میکند- بگذراند. کریستوفین زن عجیب و غریبیست و شایعات زیادی مبنی بر جادوگر بودن او میان خدمتکاران رواج دارد. آنتوانت پس از مدتی با دختر یکی از خدمتکاران به نام تیا دوست میشود.
اما انگار تیا در عالم پاک بچگی نیست و بارها در بازیهایشان سر آنتوانت را کلاه میگذارد. مثلاً یکبار سر سکهٔ آنتوانت شرط میبندد که او نمیتواند به دریاچه بپرد و وقتی آنتوانت حاضر به انجام این کار میشود. لباسهای او را میپوشد و با سکه فرار میکند. و آنتوانت ناگزیر با لباسهای کهنه و فرسودهٔ او به خانه باز میگردد و در کمال تعجب میبیند که بعد از مدتها مادرش مهمان دارد. در میان این مهمانها مردی انگلیسی به نام میسون هم هست که پس از مدت کوتاهی با مادر او ازدواج میکند.
آقای میسون امورات خانه را به عهده میگیرد٬ خدمتکاران جدیدی میخرد و اوضاع خانه را بهبود میبخشد. اما نارضایتی همچنان در میان طبقهٔ سیاه پوست جامعه وجود دارد. آنت که به دلیل سابقهٔ زندگی در این منطقه این موضوع را به خوبی احساس میکند و نگران از زندگی خود از میسون میخواهد که از این منطقه بروند. اما میسون هنوز در این باور است که جامعهٔ سفید پوست به راحتی میتواند کنترل سیاهپوستان را بر عهده بگیرد و جای هیچ نگرانی نیست.
این مسئله باعث اختلاف زن و شوهر میشود. تا اینکه یک شب بردههای آزاد شده که حالا بیکار شدهاند و فقیرتر از قبل٬ مشعل به دست در برابر خانهٔ آنها جمع میشوند و به اوضاع اعتراض میکنند. میسون سعی میکند آنها را آرام کند، اما اوضاع خراب میشود و ناگهان قسمتی از خانه آتش میگیرد. پییر به شدت زخمی میشود. آنت برای نجات طوطیاش به میان آتش میرود. اما طوطی که قبلاً میسون بالهایش را کوتاه کرده بود نمیتواند پرواز کند و در میان آتش میسوزد. میسون سعی میکند با درشکهای اعضای خانواده را از محل دور کند که مانع او میشوند. آنتوانت بیقرار به سوی تیا و مادرش پناه میبرد اما تیا قلوه سنگی به سوی او پرت میکند که پیشانی آنتوانت را زخمی میکند.
حوادث آن شب به بیماری شدید آنتوانت منجر میشود٬ وقتی او بعد از شش هفته بهبود مییابد خود را در منزل عمهاش میبیند. پی یر مرده است و مادر هم که پس از آن حادثه حال روحیاش وخیم شده، تحت مراقبت زوجی سیاهپوست روزگار میگذراند. آنتوانت به دیدن آنت میرود اما به سختی میتواند از پشت آن چهرهٔ وحشت زده و رنگ پریده مادر خود را بشناسد. نزدیکتر که میرود آنت وحشیانه به او حملهور میشود.
حالا دیگر آنتوانت تنهای تنهاست. آقای میسون او را به صومعهای میفرستد و خودش به مسافرتهایی طولانی خارج از جامائیکا میرود. عمه هم به انگلستان میرود. اما راهبهها و خواهران روحانی صومعه رفتار خوبی با آنتوانت دارند و مادرانه از او مراقبت میکنند. اوضاع به همین منوال میگذرد تا اینکه آنتوانت ۱۷ ساله میشود.
هر چند ماه یکبار آقای میسون به او سر میزند و هر دفعه هدایا و لباسهای زیبایی برای او میآورد و به نوعی او را آمادهٔ شوهر دادن میکند. آنتوانت که حالا تحت تعلیمات صومعه، دختر با کمالاتی شده و زیبایی مادر را هم به ارث برده٬ چندی نمیگذرد که با آمدن عدهای از دوستان میسون از انگلستان، به عقد یکی از همین مهمانان در میآید.
هشدار: اگر میخواهید خود کتاب را بخوانید٬ از این قسمت به بعد داستان را لو میدهد.
این مرد تا آخر داستان بینام میماند اما خواننده جین ایر به راحتی میتواند راچستر را بشناسد. برعکس قسمت اول کتاب که خود آنتوانت ماجرا را روایت میکند، از بعد ازدواج داستان را از زبان شوهر او میشنویم. اندکی از ماه عسل و بازگشت آنها به خانهٔ مادری آنتوانت که اکنون به او ارث رسیده نمیگذرد که میفهمیم این ازدواج بدون عشق بوده است (البته از زبان راچستر) اینکه ریچارد میسون پسر میسون به او قول داده بوده که در صورت ازدواج با آنتوانت سیهزار پوند به او بدهد و راچستر هم که از لحاظ مالی مشکل داشته، تن به ازدواج میدهد.
زندگی در محیطی جدید، متفاوت از انگلستان با آن جنگلهای وسیع و هوای خفه کننده در میان عدهای خدمتکار عجیب و غریب (مثل کریستوفین که میخواهد امورات خانه را خود بر عهده داشته باشد) و ازدواج با زنی که شناخت کمی از او دارد، روز به روز بدگمانی و سردی را در راچستر بیشتر و بیشتر میکند.
اوضاع وقتی خرابتر میشود که وی نامهای از دنیل کاسوی فرزند غیرقانونی پدر اول آنتوانت از یک خدمتکار سیاهپوست٬ دریافت میکند که از روی کینه و بدخواهی (به دلیل مطرود شدن از سوی پدرش) آنتوانت را دخترِ زنی دیوانه میخواند که جنون در خون اوست و او را به هرزگی پیش از ازدواج متهم میکند و برای حفظ اسرار زنش از او حقالسکوت میخواهد.
پس از خواندن این نامه، راچستر نسبت به آنتوانت مشکوک و سردتر میشود و هر رفتار او را دلیل بر جنون ارثیش میداند.
از سوی دیگر آنتوانت که احساس میکند همسرش از او سرد شده و تنفر را در چشمانش میخواند بار دیگر به کریستوفین پناه میبرد، که حالا آن ها را ترک کرده و با پسرش زندگی میکند، و از او میخواهد که با جادوی خود معجون عشق درست کند تا او به شوهرش بخوراند.
کریستوفین که از روز اول نسبت به شوهر او مشکوک بوده و میدانسته آن ابراز عشقهای نخستین تنها هوس بوده و این ازدواج دلیلی به جز پول نداشته به آنتوانت توصیه میکند که اموال خود را بردارد و او را ترک کند. اما آنتوانت به او یادآوری میکند که اموال او بعد از ازدواج دیگر متعلق به او نیستند و اکنون شوهرش اختیاردار آنهاست. از سوی دیگر او میخواهد زندگی خود را حفظ کند پس بر درست کردن معجون اصرار میورزد. کریستوفین معجون را درست میکند اما به او اخطار میدهد که ممکن است این معجون برای سفید پوستان نتیجهٔ معکوس داشته باشد.
آنتوانت به خانه باز میگردد و سعی میکند با شوهرش صحبت کند و از او دلایل این نفرت را بپرسد اما راچستر که مست کرده است با او دعوا میکند.
به هرحال آنتوانت موفق میشود معجون را به او بخوراند. صبح اما حال راچستر بد میشود و مطمئن میشود که آنتوانت او را مسموم کرده است. حال او بد و بدتر میشود و بعد یکی از خدمتکاران به بستر او میآید و از او مراقبت میکند. معجون عشق بالاخره اثر میکند و راچستر چند شب را با خدمتکارش میگذراند در حالیکه آنتوانت همه چیز را به راحتی از اتاق خود میشنیده است. بعد از این ماجرا آنتوانت دوباره به سراغ کریستوفین میرود و بعد از سه روز بازمیگردد. اما دیگر او همان آنتوانت سابق نیست. او مست و دیوانه به نظر میرسد و دوباره با راچستر دعوا میکند و از او میخواهد که دیگر او را به اسم برتا صدا نکند و وقتی که راچستر دست او را میگیرد بازوی او را تا حد خونی کردن گاز میگیرد. راچستر که کریستوفین را با او میبیند او را متهم میکند اما اینبار کریستوفین به دفاع از آنتوانت میپردازد و به او میگوید که او از همان روز اول فقط به خاطر پول با آنتوانت ازدواج کرده بود.
راچستر اما تمام این حرفها را که یک خدمتکار به او میزند در سکوت میپذیرد. سرانجام کریستوفین میگوید که در تمام این سه روز آنتوانت با او بوده و به این دلیل که روحیهٔ خوبی نداشته برای آرام کردن او از مشروبی قوی استفاده کرده است. راچستر همان شب تصمیم میگیرد که آنتوانت را با خود از جامائیکا به انگلستان ببرد.
بعد از این قسمت دوباره انتوانت راوی ماجرا میشود. حالا او در اتاق زیر شیروانی خانهٔ شوهرش حبس است. اتاقی که نه آینهای دارد که او خود را باز بشناسد و نه پنجرهٔ نزدیکی که او بتواند بیرون را ببیند. او نه میداند کجاست و نه میداند چه زمانیست. تنها کسی که میبیند خدمتکاریست به نام گریس پول که از او مراقبت میکند.
روزی برادرش ریچارد به دیدنش میآید اما او با چاقویی که با غفلت گریس به دست آورده به او حملهور میشود و او را زخمی میکند. بعداً متوجه میشویم که او قبلاً نامهای به برادرش نوشته بوده و از او خواسته تا او را از اسارت شوهرش آزاد کند اما نامهاش بیجواب مانده است. آنتوانت بعداً به گریس میگوید: اگر او پیراهن قرمز رنگ خود را میپوشید برادرش در آن دیدار حتماً او را شناخته بود (یعنی چیزی که واقعا او را خشمگین کرده بود همین نشناخته شدن توسط برادر بود، درست مانند روزی که او نتوانسته بود مادر دیوانهٔ خود را بشناسد.)
آنتوانت در رویاهای شبانهاش، خود را میبیند که کلید گریس را بر میدارد و از اتاق فرار میکند، رویایی که هرشب تکرار میشود و او بالاخره روزی تصمیم میگیرد این رویا را عملی کند. پس با سوء استفاده از مستی شبانهٔ گریس، کلیدها را برمیدارد و با شمعی در دست آرام از زندان خود میگریزد. کتاب همین جا تمام میشود اما خوانندهٔ جینایر میداند سرنوشت او چیست. او میداند تمامی این نگاههایی که آنتوانت از آنها سخن میگوید، خود را در حضور آنها احساس میکند و میترسد که آنها دیوانه بخوانندش متعلق به راچستر و جین ایر و تمام خوانندگان جین ایر است.





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





