شخصیتهایی که تحت تأثیر شرایط خاصِ محیط زندگیشان، برای ادراک مسائل چشم را ترجیح میدهند، سریع و بدون لفافه حرف میزنند و انگار همیشه دیرشان شده است. حتا در سطحیترین نگاه روی یکی-دو داستان آمریکایی نیز، حضور این قسم آدمها لابهلای کلمات، به روشنی لمس میشود. آدمهایی که هرکدام نمادی از جمعی و دریچهای به جامعهٔ خود هستند. و از همین روی است که میتوان هر یک از داستانهای آمریکایی (کوتاه یا بلند) را به مثابه یک مقالهٔ جامعهشناسی نگریست. فرای آنچه به عنوان «سبک» در روایت داستان، به تکاثر شیوههای روایی منجر میشود، داستانهایی که نویسندهگان آمریکا خلق میکنند، اغلب بازتابی از دیدهها و دریافتههای خود آنان از جامعهٔ آمریکا هستند.
«تیمبوکتو» رمانی به قلم پل آوستر، از جمله آثاری است که پیشتر شرحشان رفت. تیمبوکتو، همچون دیگر آثار آمریکایی که به شکلی ناخودآگاه مبدل به مرجع جامعشناختی میشوند، روایتگر آمریکای سالهای پیش از ۲۰۰۰ است. اما نکتهٔ قابل توجه و درحقیقت تمایز «تیمبوکتو» از دیگر آثار مشابه، نگاه روای آن است. روای در این داستان به خلاف معمول، نه یک انسان که ذهن سگی است پیر و دنیادیده. آوستر با انتخاب این روای فارغ از خلق اثری کمنظیر، به تصویر اهمیت این جانور در جامعهٔ آمریکا پرداخته است. سگ در جامعهای که «مستر بونز» روایت میکند، به جایگاه معتمد و نزدیکترین دوست انسان، ارتقا یافته و جای همنوعش را اشغال میکند. در تیمبوکتو اگرچه مستر بونز به عنوان راوی سخن نمیگوید، اما نگاه راوی از دریچهٔ او به داستان مینگرد.
مستر بونز، کودکیاش را با خانوادهای غیر آمریکایی و مهاجر تجربه کرده و از سوی مادر خانوادهٔ لهستانی، با حس نفرت روبهرو میشود. اما ویلی تنها پسر خانواده و ارباب او -که بیش از مادر خود با جامعهٔ آمریکا خو گرفته- سگ را به عنوان محرم اسرار و دوست یارِ قار برمیگزیند. بونز، در سالهای زندگی با شاعر گمنام و پریشان احوال، شاهدی بر رفتار و افعال او بوده و در قالب نوع زندگی وی، میخورد و مینوشد و نگاه میکند.
اما آیا میتوان به حقیقت، حکم کرد که راوی صرفا از دریچهٔ نگاه یک سگ به روایت داستان میپردازد؟ به گمان من، خود آوستر نیز خواهان چنین چیزی نبوده است. سگِ داستان، هوش سرشار و استعداد فوقالعادهای در درک آدمها و فهم وقایع داشته و حتا نگاهی انسانی به مسائل دارد. آوستر به هیچوجه سعی در خلق اثری علمی ندارد، و به همین جهت برای فرضیاتش درپی دلیل علمی نیست. اما تلاش آوستر بر خلق اثری تخیلی هم متمرکز نشده و نگاه سگ نیز، صرفا نگاه یک سگ نیست.
نویسنده با انتخاب چنین شیوهٔ روایی برای داستان، لاجرم به دام تناقضگوییها و اشتباهات علمی گرفتار آمده اما هرگز سعی در رفع یا لاپوشانی آنها ندارد. بخشی از این مسأله بازمیگردد به بیدقتی آوستر. به عنوان مثال در صفحهٔ ۱۸۱، دربارهٔ تصمیمگیری سگ میخوانیم:
«بدون برنامه هیچوقت قادر نبود کاری را انجام بدهد…»
نویسنده با بیان چنین واقعیتی -که در جایجای رمان به تلمیح آمده است- به هوش سگ اعتراف میکند. اما ماجرای تناقضگویی آوستر، تنها با فاصلهٔ دو صفحه نمود مییابد. چنانکه در صفحه ۱۸۳ کتاب میخوانیم:
«او سگی بیش نبود و نمیتوانست آنقدر دور اندیش باشد.»
از این دست اشارات متناقض در متن کتاب، باز نیز میتوان یافت. نکتهٔ دیگری که باید به آن متذکر شد، درباره سگِ داستان است. میدانیم که دید سگ از لحاظ بینایی، با انسان تفاوت دارد و بنابراین نمیتوان توصیفات آمده در رمان را به یک سگ نسبت داد. خب، چه میتوان گفت؟ اگر بنا به پاسخ باشد، بهتر آن است که ماجرا را دور بزنیم و بگوییم، اصالتا سگ در این داستان، نمادی است در یک جامعهٔ آمریکایی و در یک رمان پستمدرن! اما به اعتقاد من، برای نقد تیمبوکتو باید «ایسم»های دست و پا گیر را دور انداخت. نیازی به آنها نیست. خود آوستر هم در جایی گفته: «بارها شده که داستانم را تمام کردم اما متوجه نشدم در کدام ایسم قرارگرفتهام. به نظرم روال داستان بر هر چیز دیگری ارجحیت دارد»[۱]
مستر بونز را باید مسافری در مسیر تجربه دانست. سگ بعد از سالها زندگی در کنار ویلی، با مرگ وی روبهرو شده و سعی در کنار آمدن با این واقعیت دارد. در اولین ساعات مرگ ویلی، بونز حس میکند که دنیا به پایان رسیده و برای او غایتی غیر از «در خدمت ویلی بودن» متصور نیست. از این جا به بعد، زندگی جدیدی برای او در مبارزه با آدمهای بد، ارتباط برقرار کردن با آدمهای خوب و نیز رفع نیازهای روزانه آغاز میشود و بر تجربیاتش میافزاید. این زندگی تازه، به مستربونز میآموزد که برای او نیز غایتی غیر از آنچه میپنداشته وجود دارد. بونز هم به تیمبوکتو (زندگی پس از مرگ) پا مینهد و حتا برای رسیدن به این غایت، جریان مرگش را سرعت میبخشد.
با تمام آنچه گفته شد، آوستر در اثر «تیمبوکتو»، به بیان نصفه و نیمهٔ مسائل مختلف میپردازد. خواننده در پایان کتاب، نمیتواند قضاوت کند که داستانی فکاهی و نقدگونه دربارهٔ جامعهٔ آمریکا خوانده یا به مطالعهٔ اثری ناموفق در زمینهٔ مرگ و زندگی از دید یک سگ نشسته است. پایان کتاب، نوعی بلاتکلیفی را در ذهن مخاطب تداعی میکند. بالاخره کدامیک؟ فکاهی؟ نقد جامعه؟ درباره مرگ یا زندگی؟ بیان حقارت انسانی؟ یا تشویق به خودکشی؟ این بلاتکلیفی در قسمتهایی کاملا تعمدی است. مثلا وقتی آخرین جملهٔ کتاب را میخوانیم، نمیتوان به چیزی حکم کرد. نمیتوان گفت سگ کجاست؟ کجا و چرا چنین تصوری کرده. آیا اساسا سگ چنین تصوری دارد یا راوی؟ اما برای من روشن است که تیمبوکتو همانقدر دچار بههمریختهگی و نابهسامانی طبیعی است که جامعهٔ آمریکای درون ذهن من.
میخواهم از هیجانزدهگی ناشی از خواندن «تیمبوکتو» بگویم. نه به آن جهت که اثری فوقالعاده و تکرارنشدنی یا بدیع قلمدادش کنم، بلکه شناخت خوب آوستر از زبان را به خوبی در آن مییابم. پل آوستر با نهایت زیبایی، از جملات استفاده میکند. او میداند که دقیقا کجا و چطور و چهوقت باید جملهها را چید و علامتگذاری کرد. از زیباییهای اثر آوستر دقت او در بهکارگیری جملات سؤالی و خبری، درست سرجای خود است. همانجا که خواننده تصورش را نمیکند. همانجا که جملهاش میتواند پتک باشد، یا ناقوس یا شیرینی و تلخی… . اما تقریبا از صفحات ۱۰۰ به بعد کتاب، از روانی متن کاسته میشود. به چه دلیل؟ خود آوستر به درجا زدن افتاده یا مترجم از دقتش کاسته؟ خستهگی ویراستار چطور؟
اضافه:
[۱] گفتگوی روزنامه کارگزاران با شهرزاد لولاچی، مترجم آثار پل آوستر





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





