جمعه، ۱۳ آذر ۱۳۸۸ | نیمچه‌نویسی  
زهرا نیرومند

اشاره: این نوشته، اولین «نیمچه‌نویسی» رمان در خانه کتاب اشا است. نیمچه‌نویسی، درحقیقت روایتی خلاصه از رمان است. قصدمان از انتشار این نوشته‌ها، کمک به مترجمان، ناشران و حتا نویسندگان است؛ در انتخاب و رصد اثر برای ترجمه و انتشار و نیز در یافتنِ مایه‌هایی برای نوشتن. اولین نیمچه‌نویسی به رمان «کشتن مرغ مُقلد» اختصاص دارد.

داستان کتاب با روایت دختری به نام جین لوئیس فینچ شروع میشود که او را اسکات صدا میزنند. اسکات روایت خود را با ماجرای شکستن دست برادر بزرگش جم شروع میکند. داستان فلش‌بک میخورد و به سال ۱۹۳۳ برمی‌گردد؛ یعنی زمانی که اسکات شش ساله بوده و برادرش ده ساله. مادر اسکات زمانی که او دوساله بوده از دنیا رفته است و آن‌ها با پدرشان اتیکاس فینچ که وکیل است و یک آشپز سیاه پوست، در شهری نزدیکی آلاباما زندگی می‌کنند.

شهر در دوران رکود اقتصادی به سر می‌برد؛ اما اتیکاس وکیل موفقی است و آن‌ها نسبت به سایر اهالی شهر وضع زندگی بهتری دارند. در تابستان این سال، پسر عجیبی به اسم دیل به شهر می‌آید تا با عمه‌اش که در همسایگی آن‌ها اقامت دارد زندگی کند. اسکات و جم با دیل دوست می‌شوند و عمدهٔ داستان کتاب به ماجرای این سه نفر می‌پردازد.

در نزدیکی خانهٔ این سه٬ خانه‌ای اسرارآمیز قرار دارد که توجه دیل را به خود جلب می‌کند و بچه‌ها نسبت به آن کنج‌کاو می‌شوند. این خانه متعلق به مردی‌ست به نام ناتان رادلی که برادرش آرتور (معروف به بو) در آن زندگی می‌کند اما سال‌هاست که از خانه بیرون نیامده است. اسکات تعریف می‌کند که بو، زمانی که پسر کوچکی بوده کاری خلاف قانون انجام می‌دهد و پدرش او را در خانه حبس می‌کند. پس از آن، دیگر کسی خبری از او نداشته تا این‌که پانزده سال بعد، پدرش را با قیچی می‌کشد! پس از مرگ پدر، برادرش از او در خانه مراقبت می‌کند. دیل تلاش می‌کند که بچه‌ها را قانع کند به هر نحو ممکن بو را از خانه بیرون بکشند. تابستان به پایان میرسد و دیل به شهر خودش باز می‌گردد.

اسکات برای اولین‌بار به مدرسه می‌رود و همان روز اول از آن متنفر می‌شود. بنابراین توجهش به خانهٔ رادلی‌ها بیشتر جلب می‌شود. او و جم به گشت‌زَنی‌هایشان در اطراف این خانه ادامه می‌دهند تا این‌که یک روز اسکات در حفرهٔ درختِ بلوط نزدیکِ خانهٔ رادلی‌ها دو تا آدامس پیدا می‌کند. اسکات به برادرش خبر می‌دهد و از ان پس هربار بچه‌ها به خانه نزدیک می‌شوند هدیه‌های کوچکی را درون درخت پیدا می‌کنند.

با آمدن تابستان دیل دوباره به جمع آن‌ها برمی‌گردد و باز هم بیشترِ بازی‌ها متوجه بو رادلی و خانهٔ اسرار آمیزش است تا جایی که بچه‌ها سعی می‌کنند نقش افراد خانوادهٔ رادلی را هم بازی کنند. اتیکاس از این کار باخبر می‌شود و آن‌ها را از ادامهٔ بازی منع می‌کند و از بچه‌ها میخواهد قبل از هرگونه قضاوت دربارهٔ هر کسی٬ خود را جای او بگذارند. اما کنجکاوی بچه‌گانه امان نمی‌دهد تا این‌که در آخرین شب اقامت دیل، بچه‌ها تصمیم می‌گیرند وارد خانهٔ بو شوند. اما ناتان رادلی متوجه میشود و به سمت آن‌ها تیر اندازی می‌کند. بچه‌ها از ترس پا به فرار می‌گذارند اما شلوار جم به حصار اطراف خانه گیر می‌کند و او مجبور می‌شود بدون شلوار فرار کند. شب بعد برای گرفتن شلوارش به خانهٔ رادلی‌ها می‌رود و شلوارش را دوخته شده روی همان حصارها پیدا می‌کند.

با شروع مدرسه‌ها داستانِ هدیه پیدا کردن در درخت بلوط ادامه پیدا می‌کند تا این‌که روزی ناتان رادلی سوراخ درخت را با سیمان پر میکند.چند روز بعد خانهٔ یکی از همسایه‌ها آتش می‌گیرد. اسکات برای تماشا به نزدیکی آتش می‌رود. در این حین کسی بر روی دوش او پتوی خیسی می‌اندازد. او و جم متقاعد میشوند که این‌، کار بو بوده است و ماجرای هدیه‌ها و شلوار را برای پدرشان تعریف می‌کنند.

در این میان در بین آدم بزرگ‌های داستان اتفاق دیگری در جریان است. برخلاف نظر جامعهٔ سفید پوست و متعصب شهر٬ اتیکاس قبول می‌کند تا وکالت مردی سیاه پوست به نام تام رابینسون را بر عهده بگیرد. اتهام رابینسون تجاوز به زنی سفید پوست است. مسئولیت پدر باعث می‌شود بچه‌ها در جامعهٔ سفیدپوست مورد بی مهری قرار بگیرند و به آن‌ها تهمت «سیاه دوست»! زده می‌شود. از سوی دیگر، این نکته باعث می‌شود که آن‌ها وارد جامعهٔ گرم و صمیمی سیاه‌پوست شهر شده و با آن‌ها رابطه برقرار کنند. چنان‌که روز کریسمس به همراه آشپزشان به کلیسای سیاهپوستان می‌روند و مردم هم به گرمی از آن‌ها استقبال می‌کنند.

تابستان که می‌رسد عمه الکساندرا، به خانهٔ آن‌ها می‌آید تا مراقبت از بچه‌ها را برعهده بگیرد. دیل هم که قرار بوده تابستان امسال به شهر دیگری برود و با پدر جدیدش زندگی کند، از خانه می‌گریزد و دوباره به شهر می‌آید. محاکمهٔ تام رابینسون شروع می‌شود و وقتی که او را در زندان شهر زندانی می‌کنند، جمعیتی خشمگین به سمت زندان راه می‌افتند تا او را بدون محاکمه مجازات کنند. اتیکاس باخبر می‌شود و به سرعت خود را به زندان می‌رساند و درمقابل آن‌ها می‌ایستد. بچه‌ها هم از دست عمه فرار می‌کنند و خود را به پدر می‌رسانند. در میان جمعیت، اسکات چهرهٔ پدر یکی از دوستان مدرسه‌اش را می‌شناسد و خیلی مؤدب احوال او را می‌پرسد. مرد هم شرمنده می‌شود و با تلاش او جمعیت متفرق می‌شوند. روز بعد روز محاکمه است. بچه‌ها علی‌رغم توصیهٔ پدر به دادگاه می‌روند و موفق می‌شوند در طبقهٔ مربوط به رنگین‌پوستان جایی پیدا کنند.

در دادگاه، اتیکاس مدارک محکمی می‌آورد که مایلا اِو ِل و پدرش باب، که مردی بدنام و دائم‌الخمر است، دروغ می‌گویند: او از شاهدان ماجرا سؤالات فراوانی می‌پرسد و به این نتیجه می‌رسد که هیچ دکتری به محل حادثه نیامده است. از سوی دیگر این مسئله را مطرح می‌کند که کوفتگی و آسیب‌های صورت دختر بیشتر در سمت راست صورتش است. بعد از پدر دختر می‌خواهد تا اسمش را بنویسد. باب اِوِل چپ دست است و احتمال این‌که یک مرد چپ دست به سمت راست صورت آسیب برساند بیشتر است. بنابراین به این نتیجه می‌رسد که پدر و دختر دروغ گفته‌اند و ماجرا جور دیگری بوده است. این مایلا بوده که سعی کرده رابینسون را به این کار وادار کند و وقتی که پدرش از راه می‌رسد او را کتک می‌زند و تصمیم می‌گیرند که رابینسون را متهم جلوه دهند تا گناه و آبروریزی خود را بپوشانند.

با این وجود علی‌رغم این مدارک محکم و درحالی که طولانی شدن زمان مشورت هیئت منصفه بچه‌ها را به پیروزی اتیکاس امیدوار کرده بود، هیئت منصفهٔ تماما سفیدپوست تام را متهم می‌شناسد. بعد از چند روز خبر میرسد که تام بی‌گناه درحالی‌که سعی داشته از زندان فرار کند به ضرب گلوله کشته می‌شود. این اتفاقات اثر زیادی بر جم می‌گذارد و او را نسبت به جامعه دلسرد و بدبین میکند.

با این همه باب اِوِل که آبرویش در دادگاه برده شد، از اتیکاس و قاضی دادگاه کینه به دل می‌گیرد. او همسر تام رابینسون را تهدید می‌کند، سعی می‌کند وارد خانهٔ قاضی شود و در نهایت هم به جم و اسکات که در شب هالووین از جشن مدرسه بازمی‌گشتند حمله می‌کند.

دست جم می‌شکند و بو رادلی بچه‌ها را نجات می‌دهد و باب را با چاقو می‌کشد. بو، جم را به خانه می‌برد و کمی پیش اسکات می‌ماند و بعد دوباره به خانه بازمی‌گردد. کلانتر برای محافظت از بو، اتیکاس را راضی می‌کند که کشته شدن باب را اتفاقی جلوه دهند.

درپایان اسکات می‌گوید که می‌تواند درک کند که زندگی از دید بو چگونه است. حالا بو در نظر او آقای آرتور است. و با این درک جدید از زندگی گوش به نصیحت پدر می‌سپارد که مهربان باشد و دیگران را درک کند. و این یعنی با وجود تجربهٔ بد تنفر و تعصب، ایمان او به حس مهربانی و انسانیت آدم‌ها هنوز پابرجاست.

بو رادلی نمادی از مرغ مقلده و همینطور معصومیت و وجدان پاک جم که به خاطر نژادپرستی و تعصب از بین میره.

 

 

Share/Bookmark
تازه‌های نشر
القاعده از زبان مشاور سابقش!
مصطفی حامد –مشهور به ابوالولید المصری- از جمله مشاوران و نزدیکانِ سابقِ گروهِ «القاعده» در خاطراتش این گروهِ تروریستی را به مخاطبان شناسانده است.
اسناد مطبوعاتی‌های مجلس رفته در کتابی تازه
این کتاب بر اساس اسناد گواهی می‌دهد که بیش از هزار نفر از اهالی قلم به مجلس رفته‌اند. از این تعداد 240 نفر مدیرمسؤول و سردبیر بوده‌اند.
پیراهن تو پرچم کدام جمهوری است
پیراهن تو پرچمِ کدام جمهوری است نخستین دفترِ شعرِ رسول پیره است که انتشاراتِ دفترِ شعرِ جوان در سال 1390 آن را منتشر کرده است.
رویدادهای فرهنگی
همراه امام با مردم سخن می‌گوید | برگزار شد
صادق طباطبایی همراهِ امام خمینی، سخنگویِ دولتِ مهندس بازرگان، خواهرزادهٔ امام موسی صدر و از اقوامِ مدیرِ شهرِ کتاب است.
رونمایی از تصویر قدیمی‌ترین قرآن در مجلس
این دست‌نوشتهٔ نفیس مربوط به سال 484 هـ.ق است. نامِ عثمان بن حسین وراق غزنوی به عنوان کاتب و تذهیب‌کارِ این قرآن برده شده است
گفتگو درباره تازه‌ترین اثر بلخاری در شهر کتاب
کتاب "فلسفه هنر اسلامی" نوشته دکتر حسن بلخاری سه‌شنبه 27 دی‌ماه در شهر کتاب بررسی می‌شود.
بازنشر نوشته‌های اشا، با هر حجم و به هر نحو، بدون اجازه و اطلاعِ اهالی خانه، مایه‌ کدورت است!