ماری اندیای، نویسنده زن سیاهپوست این روزها بسیار خبرساز شده است. ابتدا با جایزه گنکور به تیتر یک رسانهها تبدیل شد و کمی بعد درگیری او با نیکلاسارکوزی رئیسجمهوری فرانسه بار دیگر جنجال آفرید، او فرانسه را در دوران ریاستجمهوری این شخص «هولناک» توصیف کرده بود.
اندیای اگرچه در شهر کوچکی در نزدیکی پاریس به دنیا آمده است اصلیتی سنگالی دارد. نویسندگی را خیلی زود از هفده سالگی با انتشار رمان «درباره آینده غنی» به صورت حرفهای آغاز کرد و از همان ابتدا خوانندگان کتاب اقبال فراوانی به او نشان دادند. رمانهای دیگر او از جمله «رزی کارپ» توجه منتقدان را نیز جلب کرد، کسب جایزه گنکور بابت نگارش رمان «سه زن قدرتمند» تازهترین موفقیت این نویسنده چهل و دو ساله است. در این گفتوگو او از این اثر خود و نیز جنجالی که به تازگی آفرید سخن به میان آورده است.
منبع: نوول ابزرواتور
***
عنوان کتاب تازه شما «سه زن قدرتمند» است، حال آنکه شما تصویری از سه زن ضعیف و حتی بینهایت شکننده ارائه کردهاید. قدرتی که شما در وجود آنان دیدهاید، کجاست؟
به گمان من، هر یک از آنان بهرغم سختیهایی که با آن روبهرویند قدرت درونی تغییرناپذیری دارند. حتی زنی که به نظر میرسد از همه شکنندهتر باشد در لحظههای خوفناک و تحقیرکننده تردید ندارد که انسانی یکه و یگانه است. این سه زن هستهای تخریب نشدنی دارند که زنان دیگری که از منظر اجتماعی یا حرفهای قوی به نظر میرسند از آن بیبهرهاند. به تازگی متوجه شدهام که در کتابهای قبلیام قدرت و ضعف شخصیتها از جنبه پلید و ویرانگر کلمه معنا شده است. این موضوع عمدی پیش نیامده است و من دیگر نمیخواستم به شکل کنونی ادامه پیدا کند. اکنون تمایل دارم شخصیتهایی را به تصویر کشم که نیروی آنها برآمده از کلبی مسلکی، سوءاستفاده از قدرت یا جنون نباشد، شخصیتهایی که دارای قدرتی سالم باشند.
البته این تنها عنصر تازه رمان جدیدتان نیست. بعد سوررئال یا جادویی نیز در این رمان کمتر دیده میشود: «سه زن قدرتمند» یک رمان ناب واقعگرا نیست بلکه به واقعیتهای سیاسی و اجتماعی آغشته شده است. به خصوص قصه سوم که قصه سوگناک زنی است که میخواهد از آفریقا به فرانسه مهاجرت کند.
درست است، من میخواستم که در این رمان به نسبت قصههای پیشینم کمتر از عناصر شگفت اثری باشد. البته هنوز هم مایههای جادویی را میتوان در این قصه دید اما به شیوهای ذهنیتر. به خصوص از وقتی که مثل بسیاری از مردم فیلمهای مستند یا قصههایی از شرایط مهاجران را دیدم و خواندم، مهاجرانی که از کشورهای فقیر به اروپا آمده بودند و من میخواستم ادبیات را به قصه زندگی آنان اضافه کنم. به نظرم کسانی که شجاعتی خارقالعاده و جنونآمیز در مقابل رنج نشان میدهند قهرمانند، ما درک مبهمی از رنجی که آنان میکشند داریم. قهرمانی غمگین، قهرمانانی مجبور، اما قهرمانان دوران مدرن. من شجاعت آنان را تحسین میکنم. بدین ترتیب من قصد داشتم این زن را به صورت قهرمانی به تصویر کشم و ماجرای او را دستمایه قصهای ادبی قرار دهم. چنان که گفته شد، رمانهای من همواره در واقعیت مشخصی ریشه دارند. شخصیتهای من اغلب شغلی دارند و در مکانهایی با نشانی دقیق زندگی میکنند. قصه «جادوگر» در اراضی تفکیک شده روی میدهد. «روزی کیپ» در رستورانی کار میکند… شخصیتهای اصلی کتابهای من همواره غرق در زندگی روزانه خود هستند، آنها نه هنرمندند، نه روشنفکر. چیزی که باعث میشود تا خواننده احساس کند ]این قصهها[ از واقعیت فاصله دارند جادوست که من وارد قصههای خود میکنم. اما «جادو» در این قصهها بر پایه واقعیتی عملگرا ایستاده است.
چه شد که امروز تصمیم گرفتهاید این جادو را به کناری بگذارید؟
من همواره دوست داشتم ادبیاتی بنویسم که هم در زندگی روزمره ریشه داشته باشد هم در امری فراتر و بعدی که ابتذال هر روزه را تعالی ببخشد. این شیوه گذر از امر پیش پا افتاده را من در جادو شگفتی می
یابم. اما در حال حاضر قادرم تعداد کمتری جادو به واقعیت بیفزایم بی آنکه حس کنم نوشتارم پیش پا افتاده به نظر میرسد. زمانی که بسیار جوان بودم از ابتذال و پیش پا افتادگی هراس داشتم. امروز میتوانم به شیوهای سادهتر بنویسم. علاقهمندم کتابم را افراد مختلف در سطوح مختلف بتوانند بخوانند، و برای رسیدن به این هدف باید کار ویژهای روی زبان انجام داد. در گذشته، سادهنویسی. نوشتار روشن و واضح و قابل فهم پذیرفتنی نبود. در تصورم نمیگنجید که بتوانم بدون از دست دادن الزامات ادبی متنی بنویسم که همگان آن را بفهمند. اکنون که بالغتر شدهام مسائل را جور دیگر میبینم.
شاید چون از جوانی نوشتن را شروع کردید به این باور رسیدید که باید برای «ادبی نوشتن» به سراغ پیچیدگی بروید؟
بیتردید. به هر صورت، از زمانی که بسیار جوان بودم نمیتوانستم به شیوهای ساده بنویسم، چون سرمشق من در نوشتن نویسندگانی همچون پروست و هنری جیمز بودند و من آنقدر به بلوغ فکری نرسیده بودم که بتوانم خود را از زیر سایه آنان خارج کنم و راه خاص خودم را بیابم. وانگهی، من از سادگی به واقع میترسیدم. به تدریج که توانستم تجربه کسب کنم این موضوع نه تنها ممکن به نظر میرسید بلکه خود نیز به دنبال آن رفتم. پس از آن بود که احساس کردم نیازی نیست ثابت کنم که میتوانم به هزاران شیوه با زبان بازی کنم و به همه نشان دهم که بر زبان سلطه دارم. علاوه بر آن، متوجه شدهام که چنگ زدن به دامن جادو در حقیقت راهی بوده است برای خروج از موقعیتهای رومانسکی که به هیچ روشی نمیتوانستم از آن خارج شوم. بنابراین دخالت دادن جادو برای من نوعی کمک بود و امروز آن را همچون ابزاری توصیف میکنم. اکنون دیگر میکوشم تا حد امکان از جادو استفاده نکنم و تنها وقتی به سراغ آن بروم که به واقع ضروری به نظر برسد.
شما از پروست و جیمز یاد کردید و گفتید که در جوانی آثار آنان را میخواندید. امروز هم از جویس کارول اوتس نویسنده آمریکایی ستایش میکنید. آیا با مطالعه زیاد نویسنده شدید؟
به گمان من این دو فعالیت یعنی خواندن و نوشتن جداییناپذیرند. نویسندهای که کتاب نخواند در تصور من نمیگنجد. فاکتر بسیار دوست داشت که دیگران دربارهاش بگویند، کتاب نمیخواند اما این نویسنده افسانهای بسیار خوانده بود و نخستین نوشتههایش شاهدی است بر این مدعا، در هنر البته استثنائاتی وجود دارد که کسانی بدون آنکه آثار پیشین را تماشا کرده باشند، توانستهاند خلق کنند. به نظر من غیرممکن است که بتوانی جملههای زیبایی بیافرینی بدون آنکه به هزاران جمله زیبایی که پیش از تو نوشته شده است، نگاهی نینداخته باشی. به هر صورت اگر به واقع رمانی موجود باشد که نویسنده آن «خام» شروع به نوشتن کرده باشد بسیار مایلم آن را بخوانم تا ببینم چگونه نوشته شده است.
آیا هنگام نوشتن، نویسندگان مورد علاقهتان در کنار شمایند؟
بله، همیشه. زنده باشند یا مرده، همواره با حضور خود به من دلگرمی میدهند. وانگهی آنان به صورت کتابهای خود نیز مدام روی میز من حضور دارند. همیشه نیمصفحه یا یک صفحه میخوانم بعد شروع به نوشتن میکنم؛ این کار برای من نوعی دستگرمی، ورود به شرایط، جدایی از زندگی روزمره و داخل شدن بر جهان نوشتار است.
آفریقا در «سه زن قدرتمند» همواره حضوری مداوم دارد. چه ارتباطی با قاره سیاه که زادگاه پدرتان است، دارید؟
رابطه من با آفریقا رابطهای غریب و دور است. نخستین سفرم به این سرزمین خیلی دیر و در بیست سالگی در سالهای پایانی دهه هشتاد انجام شد، سفر دوم سه سال پیش بود.
به طور کلی خیلی کم به این قاره سفر کردهام. بر این اساس ارتباط من با آفریقا ارتباطی رویایی و انتزاعی است، به طوری که آفریقا در ذهن من بیشتر یک فکر است تا واقعیت. همزمان باید بگویم که من به شکلی متناقض کشش فراوانی به آفریقا دارم، و میتوانستم سفرهای مداومی به این قاره داشته باشم اما به نوعی از طرف خودم مانعی احساس میکنم که نمیگذارد من به سفر بروم، علتش را نمیدانم.
ریشههای رمان شما در آفریقاست؟
اصلاً. حضور آفریقا – درست مثل حضور پرندگان در سرتاسر کتاب – برای من موتیفی موسیقایی بود که سه بخش کتاب را به هم متصل میکرد. نخستین ایدهای که نقطه عزیمت نگارش این کتاب بود موقعیتی است که در قصه دوم میبینید: مردی ساکن شهرستان، شغل طراحی آشپزخانه دارد. زمانی که خودم ساکن شهرستان بودم دوستی در همسایگی که تحصیلات عالی ادبیات داشت، نتوانسته بود شغلی مرتبط با رشته و توانایی خود بیابد و لاجرم به سراغ شغل طراحی آشپزخانه رفته بود. چنین ماجرایی در نگاه اول هیچ چیز داستانی ندارد. اما من توانستم از دل آن رمان در بیاورم: او جوانی جذاب بود که آثاری نیز منتشر کرده بود، ولیاکنون مجبور بود با مشتریها درباره جای اجاق گاز سر و کله بزند. از این نظر نیز ماجرای او برای من جالب بود که امروز بیشتر مردم به چنین مسائلی (آشپزخانه و خانه) اهمیت بسیاری میدهند. اطرافم پر بود از زوجهایی که وضع مالی چندان رو به راهی نداشتند اما وام میگرفتند تا آشپزخانهای رؤیایی بسازند. انگار آنها گمان میکردند با تحقق این آرزو زندگی آنها تغییر خواهد کرد و به خوشبختی خواهند رسید.
چرا مدتهاست ساکن برلین شدهاید؟
فکر رفتن [از فرانسه] همواره در ذهن من و همسرم بود و انتخابات اخیر ریاستجمهوری بیتردید ضربه نهایی را وارد کرد. ما دیگر هیچ تمایلی نداشتیم که در فرانسهای زندگی کنیم که کابوس سارکوزی بر آن سایه افکنده بود. اکنون به راستی فکر میکنم که برلین شهر من است و وقتی میگویم «به خانه برمیگردیم» بلافاصله این شهر در ذهنم نقش میبندد، رفته رفته دلبستگی من بیشتر هم میشود به خصوص از وقتی که توانستهام از این زبان دشوار سر در بیاورم و روزنامهها، اعلانها و جملههای موجود روی در و دیوار را تا حدی بفهمم. در برلین کاملاً احساس راحتی و آسایش میکنم.
از مدتی قبل مطالبی که درباره نیکلا سارکوزی گفتهاید جنجالی آفریده است، به خصوص که فرانسه نیکلا سارکوزی را «هولناک» توصیف کردهاید.
شیوهای که از دو سال و نیم قبل در مواجهه با مسأله مهاجرت در پیش گرفته شده است از نظر من پذیرفتنی نیست.
در حال حاضر از فردریک میتران [وزیر جدید فرهنگ فرانسه] چه انتظاری دارید؟
از او میخواهم که به پرسشهای مطرح شده پاسخ بگوید و به این جنجال مضحک پایان دهد. سکوت او مشکوک است و مبهم، حال آنکه نباید چنین باشد.




















چارلی و لولا هدیهٔ خوبی برایِ خودتان و
کوچولویتان است 
تبلیغ





