خوشخوشک توی پارکی قدم میزنم که همراهم زنگ میخورد. روی نیمکتی مینشینم و جواب میدهم. آنطرفِ خط، دوستی قدیمیست. بعدِ سلام و احوالپرسی، هر دو از بیخبری گله میکنیم و انگ «بیمعرفتی» به یکدیگر میچسبانیم. چندثانیه بعد، تازه یادمان میافتد عید را تبریک بگوئیم.
به کافِ «مبارک» که میرسد، میشود متکلم وحده. لایبهلای حرفهایش حس میکنم که برای تماسش، بهانهای غیر از تبریک گفتن عید دارد. نرمنرم حالیام میکند که از چیزی دلگیر است. میپرسد: «تا حالا طرفِ کتابخانهٔ ملی رفتهای؟».
- نه! آنجاها که ما را راه نمیدهند.
- چه روزنامهبنویسی هستی که تا به حال سمتِ کتابخانهٔ ملی نرفتهای؟
- خب… شرایط ورود به آنجا را ندارم!
- پس درد مشترک داریم!
- درد؟
- هان.
- چطور مگر؟
- دیروز رفته بودم کتابخانهٔ ملی. راستش خودم آنجا کاری ندارم. همسرم را همراهی میکردم. برای یک تحقیق دانشجویی، منابعی نیاز داشت که توی کتابخانههای ورامین وجود ندارند. مدارک عضویتش را تکمیل کرده بود و رفته بودیم برای عضویتش اقدام کنیم.
از درب نگاهبانی رفتیم تو. بی سلام و علیک، یکی از نگاهبانها کارت خواست. کارت ملیام را نشان دادم. حالیام کرد که باید عضو باشم، وگرنه حق ورود ندارم. گفتم که عضو نیستم، اما میخواهم همسرم را همراهی کنم، داخل هم نمیروم. توی محوطهٔ کتابخانه منتظر میمانم تا همسرم کار عضویتش را انجام دهد و برگردد. از من اصرار و از نگاهبان کتابخانهٔ ملی، انکار.
- حالا واجب بود همسرت را همراهی کنی؟
- راستش را بخواهی، بله. واقعاً واجب بود. اما نه به تو میتوانم دلیلش را بگویم، نه به آن نگاهبان. از همهٔ اینها گذشته، یعنی توی این مملکت، من حق ندارم به هر دلیلی نگذارم همسرم تنها بماند؟ یعنی باید خصوصیترین بخشهای زندگیام را با کتابخانهٔ ملی هماهنگ کنم؟
- کمی سخت میگیری. خب آنجا هم قانون خودش را دارد دیگر. نه تو موظف هستی زندگیات را با آنها هماهنگ کنی، نه آنجا مجبور به هماهنگی با زندگیِ تو است.
- تو هم جای من بودی و دلیل من را داشتی، همین تصمیم را میگرفتی. از اینها گذشته، اگر ورود به کتابخانهٔ ملی، شرایط خاصی دارد، خب یک فکری برای منابعِ ناقص و تاریخگذشتهٔ کتابخانههای عمومی بکنند تا من مجبور نباشم از ورامین بکوبم بیایم تپههای عباسآباد را فتح کنم و دست از پا درازتر، برگردم و تازه، شرمنده هم بشوم!
اینها همه هیچ، اما من آنقدر سواد دارم تا بفهمم توی همهجای دنیا، وقتی چیزی پسوندِ «ملی» میگیرد، یعنی عموم مردم حقِ بهرهمندی از آن را دارند. اما کتابخانهٔ ملیِ ایران، که باید منعطفترین و پویاترین شرایط برای بهرهمندی مردم از «کتاب» را فراهم کند، حصارکشی بکند و اتاق نگاهبانی بگذارد و ایست بازرسی درست کند. با اینحساب، مطمئناً اگر محقق و مترجمِ کوشایی باشی، اما «شرایط ورود» نداشته باشی، از کتابخانه محرومی. بیحساب میگویم؟
- چه بگویم؟!
- دقتکردهای که توی ایران، کتابخانهها، مدارس، دانشگاهها و مراکز علمیِ دیگر، مرتفعترین و دشوارترین حصارها را دارند؟
انصافاً راست میگوید. هرطور حساب کنی، میبینی که دستگاهِ عریض و طویلِ آموزش در این کشور، صعبالوصولتر از بانک و سفارتخانهٔ فلان کشور و الخ است. هرطور که حساب کنی، فکری میشوی که این پسوندِ «ملی» بد وصلهٔ نچسبی است به کتابخانهای روی تپههای عباسآبادِ تهران. هرطور که حساب کنی، درمییابی که مردم، گاهی اوقات، حق دارند کتاب نخوانند.





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ






خب حالا چی هست این «شرایط عضویت» که شامل حال دوستتان نشده و شامل حال همسرش شده؟