خیلیهامان آگهیِ تبلیغاتیِ «زنگوله» را از تلهویزیون دیدهایم. حتا آنها که پای ثابت تماشای تلهویزیون نیستند هم، یکی-دو بار در هفته، چشمشان به آگهیِ «زنگوله» خورده. و لابد دیگر میدانید که چیست. شاید هم –مثل من- چندباری وسوسه شده باشید با تلفنِ هوشمندِ زنگوله تماس بگیرید و قصه بشنوید.
زنگوله، قصهگویِ تلفنی است. روشِ تازهٔ شرکت مخابرات برای کسبِ درآمد از روی قبضِ تلفنِ من و شما. آگهیاش کودکانه است و نسبتاً جذاب. به خصوص آن یکی که مادر را هنگامِ تماس با زنگوله، آزاد و فارغبال نشان میدهد. به نظر، مَفَرِّی خوب از بهانههای شبانهٔ کودک است. هم فال و هم تماشا: مادر به کار و بارش میرسد، کودک قصهاش را میشنود.
زنگوله، ۹۰ و اندی قصهٔ ضبط شده و تعداد کمتری ترانهٔ آمادهٔ پخش در حافظهاش دارد. از این حیث، زنگوله نسبتاً محدود است.
■منابع قصهها
اسمِ قصهها گولزَنَک است. وقتی میشنوی: غول چراغ جادو، تصور میکنی همان قصهٔ معروفِ هزار و یک شب را خواهی شنید، اما به جایش، نسخهای تغییر یافته به گوشَت میرسد. نسخهای که پفک و پلیاستیشن تویش دارد و بنا است برای بچه غول جشن تولد بگیرند. قصهای خالی از معنا، حس و ساختارِ درستِ داستانی.
■قصههای گویا؟
در زنگوله، روای برخی از فرازهای داستان را روایت میکند و چند صداپیشه، جای شخصیتها حرف میزنند. صداپیشهگانی با صدای بد و لحنی بیگانه با لحنِ کودکانه. ساختارِ داستانی، در روایتِ شفاهیِ قصهها گسسته است و بیانسجام. نه روای، واقعا راوی است و نه کاراکترها واقعاً کاراکتر. یک کار بزن در رویی جانانه!
■شب خوابت میبرد؟
بعضی قصههای مجموعهٔ زنگوله، پر اند از صداهایِ درهم و وهمانگیز. صداهای زمختِ صداپیشهگان را هم به این اضافه کنید. علاوه بر اینها، بعضاً قصههایی روایت میشود که اساسیِ ترسناک دارند. اینها چطور میخواهند به کودک «آرامش پیش از خواب» بدهند؟
■خودمان را از کودکمان نگیریم!
گیریم که همهٔ قصههای زنگوله و شیوهٔ روایت و لحنِ قصهگویی و مدت زمان و غیره و غیره و غیرهاش بری از عیب باشد. اما، اینکه خودمان را از کودکمان بگیریم و به جایش گوشیِ تلفن توی دستش بگذاریم، خیانتیست که عواقب جبرانناپذیری دارد.
خانم برنیس ای.کولیان در کتابِ ارزشمندِ برایم بخوان مینویسد:
«یکی از همسایه های جوان ما که دارای بچههای هشت، شش و چهار ساله است میگوید: “خدا را شکر که بِرندن خواندن را یاد گرفته است و من دیگر مجبور نیستم برایش کتاب بخوانم.” همسایهام اشتباه میکند! با اینکه برندنِ هشتساله میتواند بخواند، باز هم به خواندن مادرش نیاز دارد. وقتی مادرش مطلبی را میخواند و او کنار مادرش مینشیند، این اطمینان قلبی را پیدا میکند که با وجود اینکه دو بچّه کوچکتر از خودش به حریم او تجاوز کردهاند، او هنوز برای مادرش اهمیت دارد. او آنچه که میشنود به کار میبرد تا دنیای اطراف برایش معنیدار شود و بفهمد که در اطرافش چه میگذرد. کتاب، یک سکوی پرش برای برندن و مادرش است که دربارهٔ تجربههای واقعی زندگی صحبت کنند و برای سؤالهایی که در ذهن او پدید میآید، پاسخ بیابند.»
همخوانیِ کتاب با کودک، دایرهٔ کلماتش را بالا میبرد، تجربههای تازه بهش میآموزد و کتابخوانی را برایش به دغدغه تبدیل میکند. حالا با این اوصاف، آیا انصاف است که خودمان را از کودکمان بگیریم و به جای «مادر» یا «پدر»، انبوه صداهای ناآشنا را همراهش کنیم؟
■کتاب صوتی به جای خود، زنگوله به جای خود
حرفِ این نوشتارِ کوتاه، نفیِ کلیِ «کتاب صوتی» نیست. این قلم، دارد از چیزی حرف میزند که به شدت غیر حرفهای و غیرکارشناسی است. چیزی که حسابش از حسابِ کتابِ صوتی سوا است. زخمت است، کودکانه نیست، بیساختار است، تجاریست.





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





