رفیقِ شفیق، در تقدیمنامچهٔ کتابِ دشتبان برایم نوشته: «برای ایمان مطهری منش. با آنکه میدانم دارم کتابی را بهش هدیه میدهم که هنوز نخواندمش. برای کسی که وسواس عجیبی دارد در خواندن. خدا کند آخرش ختم به خیر شود. آمین»
دوستانِ کنجکاوی که تقدیمنامچه را تا تهاش خواندهاند، اغلب ازم میپرسند: «ختمِ به خیر شد؟»
این نوشته، شاید پاسخی باشد به آن دوستانِ کنجکاو. و شاید نقدی باشد بر «دشتبان» احمد دهقان.
دشتبان، تازهترین اثرِ احمد دهقان، داستاننویسِ جنگ است. رمانی که زندگیِ چندروزهٔ خانوادهای جنگزده را روایت میکند. زندگیای که روالِ عادیاش، با بر زمین نشستنِ چند بمب در قصر شیرین، به هم میخورد.
شروعِ معمولی، ادامهٔ معمولی
دشتبان شروعِ خوبی دارد. اما نه آنقدر وسوسهانگیز و دلنشین: «خبرش را بابا بهمان داد. صبح بود که از دشتبانی برگشت. تفنگش را انداخته بود روی دوش و در حالی که بفهمی نفهمی از خستگی قوز کرده بود، درِ چوبیِ باغ را محکم با پا بست و آمد تو».
اما این شروعِ نه چندان وسوسهانگیز، که یک فصل طول دارد، یکباره و با بر زمین نشستنِ بمبهای عراقی، دگرگون میشود. از اینجا به بعد، روایتِ دهقان، دیگر روایتِ انجیر چینی و ماهیگیری از رودخانه نیست، بلکه روایتِ بمب و جنگ است. دگرگونیای که هیچ حسی در مخاطب ایجاد نمیکند. دهقان، نه آنقدر خوب و جاندار به زندگیِ راوی و خانوادهاش میپردازد، که «بمب» بتواند مخاطب را اسیرِ دستاندازِ تغییرِ فضا کند، و نه آنقدر خوب و جاندار از «بمبِ» بر سرِ مردم حرف میزند.
آغازِ فصلِ دومِ کتاب، آغازِ جنگ است و تولدِ «جنگزدهگان». اما، منِ مخاطب، هیچجایِ داستان، دردِ عمیقِ جنگزدهگی را در نمییابم. حتا اگر سنگدلترین آدم باشم، با دلهرهٔ دخترکِ چوپان یا زمین خوردنِ زنی با صورت، غمگین میشوم. اما، قلمِ دهقان آنطور که باید، در مخاطب «غم» و «شادی» به جا و کافی ایجاد نمیکند. اما چرا؟
اسارتِ نویسنده در دامِ «زبانِ داستان»
دوستداشتنیترین چیزِ یک داستان، «داستان» است. نوعِ زبانِ داستان و کلمات، حاشیهاند. هرقدر که کلمات غنی و عمیق باشند، نمیتوانند جورِ قصه را بکشند. این، چیزیست که داستاننویسانِ غربی خوب میفهمند.
دهقان در رمانِ تازهاش، به شدت اسیر زبانِ داستان است. دلش میخواهد زبانش را غنیتر از سفر به گرای ۲۷۰ درجه و من قاتل پسرتان هستم بکند؛ اما، شاید همین مسئله، مانعِ پرداختِ خوبِ داستانش شده. این مسئله، حتا در قصهگوییهای پدربزرگِ پیر و کمسواد هم نمود دارد. پدربزرگی که با توجه به سن و روش زندگیاش، نباید اینچنین ادبی حرف بزند: «لشگر بدخواه به راه افتاد. عجوزهای گفته بود که شیرین، خسرو را دیوانه کرده، با حیله عشقِ خودش را توی دل او نشانده و… لشکر، شب رسید پشتِ قصر…»[۱]
در مقابلِ این لحنِ پدربزرگ در قصهگویی، نویسنده در بخشهایی از متنِ داستان (و نه حتا در دیالوگها)، زبانِ محاوره و معیار را خلط کرده و مثلا یکجا آورده: «از زور گشنگی»[۲] یا: «برگشتنا همهچیز داشتیم؛ بادام و یک عالمه انجیرِ تازه و خشک»[۳]
در همهٔ دشتبان، مخاطب خیال میکند که نویسنده، برای رسیدن به صفحهٔ آخر، لحظه شماری میکند و تختهگاز میرود. پای جزئیاتِ مزه دهنده، به کتاب باز نشده. این شتابزدهگیِ نویسنده، دقت را از او گرفته. حسِ وقایع و لحظات، آنچنان که باید، به مخاطب منتقل نمیشود. این بیدقتی، بعضاً در جزئیاتِ ساده بروز یافته. مثلاً در وضعِ حملِ مادر.
مخاطب در ابتدای داستان، میفهمد که مادرِ راوی (ناصر) باردار است. اما در پایان داستان، با کودکِ متولد شده مواجه میشود. این درحالیست که کل داستانِ آوارگی، یکماه کمتر طول میکشد! و جسارت است، اما باید پرسید که چطور در عرض چند روز، شکم زنِ باردار برآمده میشود و عجیبتر، در عرض یکماه کودک متولد میشود؟
شتابزدهگی نویسنده، در فضاسازیهای کمجان هم بروز دارد.
در جایِ دیگرِ داستان، روای و پدربزرگ، تصمیم میگیرند به خانهشان برگردند و وسایلی برای زندگی در غار همراه بیاورند. اما به نظر شما، رفتنِ دو نفر آدمِ زنده به شهری اشغال شده، آنهم در حضورِ نامحسوسِ گشتیهای عراقی (که مرتباً خودِ نویسنده از زبانِ شخصیتهای مختلف یادآوریاش میکند) چهقدر ممکن است؟ اصلاً به نظرِ شما، صدای عر عر کردنِ یک الاغ، زیرِ پل (که صدا میپیچد) چقدر از گوشِ سرنشینانِ ماشینِ گشتیای که چند متر آنطرفتراند دور میماند؟
آقای راوی! شما چندسال داری؟
شخصیتهای مختلفِ دشتبان، روای را با لحنی نوجوانانه خطاب میکند. انگار بچه مدرسهای است که نهایتاً تا سومِ راهنمایی درس خوانده. اگر بنا باشد از لحنِ شخصیتهای داستان سن روای را حدس بزنیم، چیزی در همین حدود میشود. اما اگر بنا باشد از نوعِ روایتش، استعارهآوردنهایش و توصیفاتش، سن و سالش را بیرون بکشیم، مردیست جوان! حالا کدام درست است؟ الکاتب اعلم!
روای، چنان توصیفاتی از غروب خورشید و چهرهٔ غمزدهٔ پدربزرگ و… دارد که انگاری مردیست دنیا دیده.
آقای نویسنده! مخاطب رمان شما چه گروه سِنی است؟
اگر بنا باشد از نوشتهٔ پشت جلدِ کتاب جواب این سؤال را بدهیم، باید گفت: «نوجوانان». اما اگر بنا باشد از لحنِ رواییِ داستان و نوعِ تصویرها بگوییم، یا از ترسهای نداشتهٔ روای، یا از سبکِ افکارش، باید گفت «دشتبان» داستانیست برای مخاطبِ بزرگسال.
طراحی جلدِ نوجوانانه؟ هه!
انتشارات کتاب نیستان خلاقیت عجیبی در تولیدِ طرحِ جلدهای افتضاح دارد. از کتابهایِ صاحبِ نشر گرفته، تا کتابِ باقیِ مؤلفان. نمونهٔ تازهاش، همین دشتبان. پرترهای از احمد دهقان روی جلد، تایپوگرافی بیمزهای از اسم نویسنده و عنوانِ کتاب.
گیرم که طراحیاش عالی، اما یکنفر در انتشارات نیستان هست تا بگوید طرحِ جلدِ مشکی، با پرترهٔ نویسنده، چهقدر نوجوانانه است؟ و اساسا چقدر مربوط است به متنِ کتاب؟
ماکت اولیهٔ یک تراژدی
مایهٔ داستانِ دشتبان، میتوانستِ زایندهٔ یک یا چند تراژدی باشد. از داستانِ اصلی که بگذریم، بخشی که دخترکِ نوجوان، پیش چشمِ مادرش به ته دره سقوط میکند، یا داستانِ فرعیِ خسرو و شیرین و ماجرایِ درهٔ عشاق، همهگی میتوانستند مزهٔ تراژیک بگیرند؛ اما شتابزدهگی داستان و نویسنده، اصلِ داستان را هم شهید کرده، چه رسد به تراژدی.
از این منظر، دشتبان تنها ماکتیِ معمولی و بیظرافت از یک تراژدی است. همانگونه که ماکتی زمخت از داستانِ یک عشقِ نوجوانانه است. داستانِ عشقِ ناصر به زری، که با سقوطِ دخترک به ته دره تمام میشود.
یک رمانِ متوسط
پیش از انتشارِ دشتبان، خدمتِ دوست نویسندهای بودم که پیش از چاپ، اثرِ دهقان را خوانده بود. پرسیدم: «چطور است؟» با لبخند گفت: «خوب، خیلی خوب»
چند روزِ پیش در نمایشگاه رسانههای دیجیتال، دوستِ دیگری گفت: «کلاً، آثارِ دهقان یکی در میان خوب از آب در میآید»
اما اگر از من بپرسند، میگویم: نه زنگیِ زنگ، نه رومیِ روم. دشتبان یک اثرِ متوسط است. کاملاً بر خلافِ «سفر به گرای ۲۷۰ درجه» و «من قاتل پسرتان هستم» که داستانهای خوب و زبانِ ساده را توأمان داشتند.
[۱] دشتبان، احمد دهقان. صفحهٔ ۷۶
[۲] همان. صفحهٔ ۷۹
[۳] همان. صفحهٔ ۸۱
احمد دهقان, دشت بان, دشتبان, نقد داستان جنگ, کتاب نیستان









آشخانه
همخانه





