پدرم با ازدوجمان مخالف بود و عباس گفته بود:” اگر رضایت ندهید، خودم را از هواپیما پرت میکنم پایین!”
مادرم پرسیده بود:” و اگر ملیحه نخواست؟!!”
گفته بود: “ آن وقت باید همسرش را خودم انتخاب کنم و جهیزیهاش را هم خودم تهیه کنم!”
تا به حال فقط پسرعمهم بود و حالا آمده بود خواست گاریم. با هم بزرگ شده بودیم؛ همان خاطرات بچگی باعث شد تصور او به عنوان شوهر آیندهم کمی وقت ببرد.
آسمان۱ روایت ملیحه حکمت است از همراهیش در پرواز شهید عباس بابایی. آسمان، نه فقط روایت پرواز است، که روایت صبر است. صبر برای زیستن در کنار یک عزیز و هشیاری برای انتخاب بین دوست داشتنیها!
بخشی از متن کتاب
مرد داشت یادمی گرفت چه طور مفتون و شیدا لبهٔ زندگی بایستد و با سر تویش نرود. از این بالا همهٔ خانههای آن پایین مثل هم بودند؛ خانهٔ خودشان، خانهٔ بغل دستی. همه کوچک، اندازهٔ قوطی کبریت. آدمها همه یک جور و ریز دیده میشدند. دلش می خواست همه می توانستند این بالا را ببینند. شاید پیدا کردن چیزی که همهٔ سرگشتههای آن پایین دنبالش بودند، اینجا راحتتر بود. حداقل این بالا مرگ خیلی نزدیکتر بود.
جهیزیهاش را دوست داشت. آخرین مد روز بود. ولی عباس سادگی را دوست داشت. همه را هدیه داد. از مهر ملیحه به عباس کم نشد، گله هم نکرد. میدانست برای زندگی با عباس باید سختی بکشد. خودش گفته بود هرچه به من نزدیکتر شوید، کارتان سخت میشود. راه خانه تا مدرسه دور بود. میگفت: عباس لااقل کاری کن مدرسهم نزدیکتر شود. قبول نمیکرد. میگفت: پارتی بازی ممنوع!
جنگ که شد مسؤولیت عباس هم بیشتر شد و حسرت یک صبحانه دور هم خوردن، به دل ملیحه ماند. عباس صبح زود بلند میشد. قرآن میخواند و بعد لباس پروازش را میپوشید و میرفت.
ملیحه توی جیب لباس پروازش حرز گذاشته بود تا سالم برگردد.
آخرین پروازش عید قربان بود. ملیحه در مکه منتظرش بود. قبل از سفر به ملیحه گفته بود: وقتی برگردی دیگر مرا نمیبینی. از خدا برای تو صبر خواستهم اول، و بعد شهادت برای خودم.
از سفر که برگشت یاد حرف عباس افتاد: وقتی تابوت مرا دیدی باید مثل یک مرد باشی؛ محکم!”
|
شنــــاسنامهٔ کتـاب |
|
| عنوان: | آسمان۱ / بابایی، به روایت همسر شهید |
| ناشر: | روایت فتح |
| نویسنده: | علی مرج |
| گروه مخاطبان: | بزرگسال |
| شمارگان: | ۵۵۰۰ نسخه |
| نوبت چاپ: | هفتم / ۸۶ |
| تعداد صفحات: | ۶۴ صفحه / پالتویی |
| قیمت: | ۶۵۰ تومان |
| شابک: | ۹۷۸-۹۶۴-۷۵۲۹-۰۳-۷ |





















نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ





