بازنویسی داستانی از تاریخ بیهقی
سبکتکین پادشاهی بزرگ بود و بر چند ناحیه از خراسان بزرگ فرمان میراند. روزی با سواران لشگر و سربازان و همة خدم و حشم از جنگ هرات بازمیگشتند. به صحرایی به نام «خاکستر» رسیدند که در نواحی مختلف آن تپههایی وجود داشت. پادشاه دستور داد تا لشگر چند ساعتی در آن جا توقف کند.
هنگام عصر پس از خواندن نماز پادشاه دستور داد تا صدقة بسیاری برای نیازمندان کنار بگذارند. آنگاه بر اسب خود سوار شد و در آن صحرای بزرگ شروع به گردش کرد. همة بزرگان، سوار بر اسب پشت سر او حرکت میکردند.
ناگهان پادشاه ایستاد، به تپهای اشاره کرد و گفت: «یافتم»! و به چند غلام دستور داد تا زمین پایین تپه را بکنند. غلامان شروع به کندن کردند. پس از چندی میخ آهنین بزرگی از زیر زمین پیدا کردند و آن را بالا آوردند. پادشاه به محض دیدن میخ از اسب پایین آمد و به سجده افتاد و در حالی که گریه میکرد، خداوند را بسیار سپاس میگفت. سپس از خدمتکاران خواست تا جایگاه نماز آماده کنند؛ دو رکعت نماز خواند و سپس بر اسب سوار شد و میخ آهنین را در دست گرفت. بزرگان و سران نزد پادشاه رفتند و پرسیدند: «ای پادشاه بزرگ! این چه حالی بود که به شما دست داد؟» پادشاه گفت: «حکایت شگفتانگیزی است. گوش کنید تا برایتان بگویم:
من غلام و خدمتکار آلبتکین، سردار سپاه سامانیان بودم. اما پیش از آن در خدمت خواجهای دیگر بودم. این خواجه من و سیزده غلام دیگر را ازآن سوی رود جیحون به شبورقان آورد و از آنجا ما را به گوزگانان برد. پدر آلبتکین در آن وقت فرمانروای گوزگانان بود. ما را نزد او بردند و او هفت نفر از ما را خرید. خواجه من و شش غلام دیگر را از نیشابور به سرخس آورد. چهار دوست دیگرم را نیز در آنجا فروخت. من ماندم و دو غلام دیگر. من بسیار بلند قامت و قوی هیکل بودم و به همین دلیل به من سبکتکین دراز میگفتند. سه اسب خواجه هنگامی که بر آنها سوار شده بودم تاب وزن مرا نیاورده و از بین رفته بودند. من غمناک از این اتفاقات، بر اسب دیگری سوار شدم. وقتی به این صحرای زمینْداور رسیدیم، آن اسب هم نتوانست مرا بکشد و او هم هلاک شد. خواجه که از این وضع ناراحت شده بود، مرا بسیار کتک زد و به سزای آن زین اسب را برداشت و بر گردنم گذاشت. سوگند خورد که تا نیشابور پیاده مرا به دنبال خود بکشاند و همین طور بیرحمانه مرا میبرد…
من از حال و روز خودم و از از بدبختیام که کسی مرا نمیخرید، غمناک و اندوهگین بودم. شب شد و موقع استراحت و خواب فرا رسید. من با دنیایی از اندوه به خواب رفتم. در خواب خضر پیامبر (ع) را دیدم که نزدیک من آمد و پرسید: «این همه اندوه تو برای چیست؟» گفتم: «به خاطر بدبختی و بیچارگیام…» گفت: «اندوهگین نباش، تو مردی بزرگ و مشهور خواهی شد… روزی از این صحرا گذر خواهی کرد و مردان بزرگی همراه تو خواهند بود و تو سرور همة این بزرگان خواهی بود. شادمان باش و روزی که به آن درجه که گفتم، رسیدی، عدالت را درپیش گیر و با مردم بسیار نیکی کن تا عمر تو طولانی شود و فرزندان و نسل تو هم بسیار خوشبخت و سعادتمند شوند.» گفتم: «سپاسگزارم.» گفت: «دستت را به من بده و عهدی کن.» آنگاه دستم را در دستان او گذاشتم و برای به پا کردن عدالت و نیکی با خلق خدا با او پیمان بستم و او دست مرا میفشرد…
از خواب بیدار شدم!… هنوز اثر دستان او را بر دستانم حس میکردم. برخاستم و غسل کردم و پنجاه رکعت نماز خواندم و در درگاه خداوند بسیار دعا و تضرع و زاری کردم. گویی نیرویی چندین برابر در خود احساس میکردم. فکری به خاطرم رسید! این میخ را برداشتم و آن را در جایی از صحرا در زمین پنهان کردم تا نشانهای باشد…
روز بالا آمد. ما که غلامان خواجه بودیم، به آهنگ رفتن، بار و بنه را جمع کردیم. خواجه میخ را خواست و آن را پیدا نکرد. برافروخت و آنقدر با تازیانه مرا زد که دیگر نیم جانی برایم مانده بود. خواجه پیاپی سوگند میخورد که که هر چقدر تو را بخرند، خواهم فروخت.
تا نیشابور دو منزل دیگر پیاده رفتیم. آلبتکین در نیشابور سپهسالار سامانیان بود و شوکت و جلالی داشت. خواجه من و دو دوستم را به آلبتکین فروخت…»
امروز که به این مقام رسیدم و گذرم به این صحرا افتاده بود، به یاد آن شب افتادم و در پی یافتن نشانة آن بودم. (۲۱)
بیــــشتر بخوانـــــد:
- تاریخ بیهقی برای خوانندگان امروز (۱)
- تاریخ بیهقی برای خوانندگان امروز (۲)
- بازنویسی داستانی از بیهقی: سیل بزرگ










چارلی و لولا هدیهٔ خوبی برایِ خودتان و
کوچولویتان است 
تبلیغ








