بازنویسیِ داستانی از تاریخ بیهقی
روز شنبه نهم ماه رجب بود. از میانهٔ روز باران نمنم باریدن گرفت. روی زمین کمی تر شده بود. گروهی از گلهداران رمهٔ خود را در کنارهٔ رود غزنین رها کرده بودند. هرچه به آنها گفتند: «رمهٔ خود را بردارید و از این مکان بروید، اینجا گذر سیل است و احتمال سیل، آن هم در این هوا وجود دارد!» گوش نکردند و از جایشان تکان نخوردند…
بارش باران شدیدتر شده بود. گله داران با سستی و به اکراه برخاستند و به این امید که سرپناهی پیدا کنند، خود و رمههایشان را تا پای دیوارهای محلهٔ آهنگران رساندند. بالاخره همان جا آرام گرفتند. ولی افسوس که این کارشان هم مثل رها کردن رمه در کنار رود، آن هم در باران و گذر سیل اشتباهی بزرگ بود. بر کرانهٔ دیگر رود هم که انتهای سرزمین افغانشال بود، از کنارههای رود تا دیوارهای آسیا، لا به لای درختان، استران پادشاه را بسته بودند و آخورهای آنها را در یک امتداد، مرتب در کنار یکدیگر قرار داده بودند. مسئولان این استران در خیمههایی که در همان نزدیکی به پا کرده بودند، آسوده نشسته بودند. این مکان نیز در گذر سیل بود و این کار هم مثل کارهای قبلی اشتباهی دیگر بود.
پل بامیان که بر رود غزنین واقع شده بود، در آن روزگار پلی محکم بود که آن را بر ستونهای نیرومندی ساخته و بالا برده بودند. بر بالای پل و طرفین آن، دو ردیف نرده در مقابل هم قرار داشت.
هنگام عصر باران به قدری شدید شد که کسی مثل آن را یاد نداشت. بارش تا پاسی از شبْ گذشته، ادامه داشت. کمکم سیل به راه افتاد؛ آنقدر شدید که پیر مردان و پیر زنان با تجربه که روزهای مختلف زیادی را در زندگی تجربه کرده بودند، چنین سیلی را ندیده بودند. سیل، درختان بسیاری را از ریشه بیرون آورده بود و با خود میبرد. سیلِ شدیدِ ناگهانی و غافلگیر کنندهای بود!
استرداران و رمه داران که دیگر سیل را با چشمان خود میدیدند، تکانی خوردند و جان خود را از حادثه به در بردند. اما سیل، گاوها و استرها را در خود میپیچید و با خود میبرد تا به پل رسید. راه عبور سیل با آن همه درخت و گاو و استر و رمه که با خود آورده بود، تنگ شده بود. دیگر چه طور ممکن بود آن همه بیخ و شاخهٔ درختان و چهارپایان و همه چیزهایی که سیل با خود آورده بود، از این راه تنگ بگذرند؟
کمکم آب به بالای پل رسیده بود. سیل، دیوانهوار و نعرهزنان از پشت سر فرا میرسید. آب از سطح رودخانه بالاتر آمده بود. دیگر همهٔ کوچه و بازار را آب گرفته بود. در بازار صرّافان خسارتی بیسابقه به بار آمد. عجیبتر و باور نکردنیتر آن بود که سیل، پل بامیان را با نردهها و ستونهای آن از جا کند و هرچه کاروانسرا در امتداد پل بود، ویران شد! کوچه و بازار همه از بین رفت و آب تا زیر برج قلعه هم رسید…
این سیل بزرگ به مردم هم آسیب زیادی رساند؛ به طوری که کسی نتوانست خسارتهای آن را به حساب آورد. فردای آن روز، مردم در دو طرف رود ایستاده بودند و با تعجب، رودخانه را تماشا میکردند. از آن بنای زیبا و باشکوه پل، کمترین اثری نمانده بود! نزدیک ظهر بود که دیگر سیل فرو نشسته بود…
تا چندین روز پلی وجود نداشت و عبور مردم از دو طرف رود به کنارههای مقابل، بسیار دشوار شده بود تا وقتی که عبویهٔ بازرگان دوباره بر رود غزنین پلی خمیده ساخت و همان از او به یادگار ماند.
کسانی که این حادثه را با چشم خود دیده بودند، میگفتند که مردم بیپناهی که سیل، آنها را آواره کرده بود، در همین چند روز بدون اینکه حتی کمی زحمت بکشند، اموال فراوانی از طلا و نقره و لباسهای از بین رفتهٔ زیادی به دست آوردند که سیل با خود آورده بود. این اموال چقدر بود و صاحبان اصلی آنها چه کسانی بودند؟ مردگان یا زندگان؟… فقط خداوند میداند! (۲۲)
بیــــشتر بخوانـــــد:
- تاریخ بیهقی برای خوانندگان امروز (۱)
- تاریخ بیهقی برای خوانندگان امروز (۲)
- بازنویسی داستانی از بیهقی: سیل بزرگ










نتیجهٔ بداههنویسیِ نویسندگانِ
مجموعهٔ «یک اسم و چند قصه» قصههایی
کوتاه و لطیف است 
تبلیغ








